خرید بک لینک
هو الحکیم

چند خاطره ... از آوردن نام اشخاص بنا به دلایلی معذورم! :دی


سکانس یکم - حیاط دبیرستان علّامهحلّی یک تهران - اوّل دبیرستان:

مهرماه است و مدرسه تازه شروع شده. توی حیاط صف بستهایم که مدیر جدید مدرسه برایمان سخنرانی کند. در ادامهی راهی که دولت پیش گرفته، مدیران خیلی از مدارس عوض شدهاند ... راهی که انتهای آن مرگ سمپاد است. زمزمههایی به گوش میرسه که مدیر جدید، قبلاً تو یکی از نهادهای امنیتی بوده! البته همونجا هم کارنامهی موفّقی نداشته! ولی ظاهراً با روابط قدرتمندی که داره، تونسته سکّان بهترین دبیرستان آسیا رو به دست بگیره! مدیر همه رو معطّل کرده ... هوا گرمه و بچّهها کلافه شدن ... مدیر میاد ... با لباسی نه چندان رسمی! یک شلوار پارچهای و یک پیرهن گشاد روی آن به انضمام یک جفت جوراب و دمپایی! ... سخنرانی رو شروع میکنه ... حرفهاش سر و ته ندارن! ... جملهبندی ندارن! ... متوجّه حرفهاش نمیشیم ... و یک سری حرفهای پوپولیستی که بیشتر به درد انتخابات میخورند! ... بدترین first impression ِ عمرم رو در اونجا تجربه کردم!


سکانس دوم - همان مدرسه! - دوم دبیرستان - اتاق نشریهی حلّی آنلاین!

در این یک سال و اندی شاهد اخراج و خروج معلّمها و مشاورها و معاونهای مدرسه یکی پس از دیگری بودیم. کارهای پژوهشی در حال خوابیدنه! تا حالا هم با چنگ و دندون حفظ شده! ... مدیر محبوبیت چندانی نداره؛ مگر میان چند نفری که خودش به تازگی وارد سیستم کرده. هفتهنامهی ما به طور غیرمستقیم بعضی مسائل رو منعکس میکنه. سردبیر ما رو جمع کرده ... چند هفتهای است که نشریه علیرغم تولید، توقیف میشه! ... فکرش رو بکنید! ... توی یک دبیرستان نشریه رو توقیف کنند! سردبیر رو، که یکی از دوستامه، خواسته بودن دفتر مدیر! ... و توجیه کرده بودند! با چاشنی تهدید! ... بخشهایی که بهش گیر داده بودند، یکی مقالهی سردبیر بوده و یکی مصاحبههای من! در کمال شگفتی گیر داده بودن به افرادی که باهاشون مصاحبه میکردم (که معلّمهای سمپادی بودن!) و سوالاتی که ازشون میپرسیدم! ... دلم به حال مدیرمون میسوزه! خیلی آدم حقیری است که از چنین مطالب غیرمستقیمی واهمه داره! ... هر شکی که داشتیم دربارهی نیّات مدیر جدید، برطرف میشه ...


سکانس سوم - دبیرستان علّامه حلّی - واحد شهید همّت (برای بچّههای سوم و پیش) - سوم دبیرستان:

از فضای پژوهشی و پرتلاطم دبیرستان دور شدیم. خیلی در جریان اتفاقات اونجا نیستیم. چیز زیادی از مدرسه باقی نمونده ... همه تلاشها بینتیجه بوده ... ما هم تقریباً قطع امید کردیم ... زور مدیر خیلی زیاده. حالا هم بیشتر عوامل مدرسه، عواملی هستند که مدیر آورده ... مدیر اینجا هم همینطور! دقیقاً به یاد دارم که سال اوّل و دوم دبیرستان، رانندهی مدیر مذکور بود و صبحها شیشهی پژوی پلاکقرمز مدیر رو با لنگ تمیز میکرد! حالا شده مدیر واحد همّت! ... حتّی بعضی از معلّمهای قدیمی کنکوری مدرسه رفتهاند و مشاور و معلّمهایی اومدن که خیلی به مدیر ارادت دارند!

ساعت نهار و نماز، طبق معمول توی حیاط مدرسه در حال فوتبال بازی کردنیم! یکدفعه جمعیتی از سالبالاییها به زمین فوتبال هجوم میارن! چندتاشون اون وسط در حال دعوا کردناند. همه با بهت نگاه میکنیم. حرفهایی میزنند که شنیدنشون سابقه نداشته در این سالها ... چند نفر از بچّهها و ناظمها سعی میکنند که جداشون کنند ... دوباره به سمت هم هجوم میارن و این وسط صورت ناظم درشتهیکل جدید مدرسه هم بینصیب نمیمونه! (صادقانه اعتراف میکنم که اون موقع دلم خنک شد! از عوامل جدید مدیر بود! و بسیار بداخلاق! از توهین کردن به هیچ کسی هم ابایی نداشت کلاً!) ... خلاصه ... برای اولین بار توی این مدرسه دعوا شد ... . دعوا خارج از مدرسه هم ادامه پیدا کرد و کتف یکی از بچّهها شکست ... Catastrophic ... .

همه منتظر برخورد شدید با دانشآموزان خاطی بودیم و منتظر سخنرانی مدیر در محکومیت این حرکت! ... تا چند روز از او خبری نشد! ... هفتهی بعد خیلی عادی اومد مدرسه! ... و بعد یکسری حرفهای نصیحتگونه ... و روز بعد همه اون بچّهها سر کلاس نشسته بودن! ... ظاهراً پدرهاشون یک جورایی آشنا بودن با مدیر ... توی سازمان و وزارت و این حرفها!


سکانس چهارم - واحد همّت - پیشدانشگاهی( یا چهارم دبیرستان! نفهمیدیم آخر!):

من و چند نفر از بچّههای درسخون دیگه پیش معاون آموزشی و مدیر میریم. به نمایندگی از بچّهها نسبت به بعضی از معلّمها و مشاورها و آزمونها و مسائل دیگه اعتراض میکنیم. طبق معمول، مدیر ما رو آدم حساب نمیکنه! ... خودمون مجبور میشیم کمک کنیم به بچّهها ... زنگهای تفریح و بیکاری به توضیح دادن و رفع اشکال میگذره ... شنبه صبحها کلید آزمون رو دسته جمعی درمیاریم و تحویل معاون آموزشی میدیم! ... هر جوری هست سعی میکنیم مشکلات رو خودمون حل کنیم ... و مدیر کاملاً بیتفاوته!

بعدتر از منابع خارج از مدرسه خبر میرسه که رابطهای وجود داره بین مشاور چهارم و بعضی از معلّمها، و مدیر! ... روابطی از جنس پول و همکاری! ... بگذریم!


سکانس پنجم - دبیرستان - ثبتنام سال جدید:

با مامان اومدم برای ثبتنام. فرمها رو پر میکنیم. نوبت به شهریه میرسه. بخشنامهی سازمان رو به صورت A3 چاپ کردن که رقم شهریه رو نشون میده. در حال نوشتن چک هستیم که نکتهای توجّهمون رو جلب میکنه! از قضا صبح همون روز، نوبت ثبتنام خواهرم تو فرزانگان بود! اونها هم بخشنامهی مشابهی رو زده بودن. ولی شهریهاش یک میلیون تومن کمتر بود! ... به مسئول امور مالی موضوع رو میگیم و اظهار بیاطلاعی میکنه ... کمی که پیگیر میشیم میگه هزینهی مدرسه در نمیاد و با هماهنگی مدیر بخشنامه رو با فوتوشاپ دستکاری کردن! ... سراغ مدیر میریم و موضوع رو تأیید میکنه و وقتی که میگیم این راه درست گرفتن شهریه نیست و حداقل باید اولیا در جریان باشن، قبول نمیکنه! ... موضوع رو به بازرسی آموزش و پرورش گزارش میدیم! ... نتیجه: هیچ! ... روابط مدیر از چیزی که فکر میکردیم خیلی قویتره!


سکانس ششم - مشهد - یک حسینیه در نزدیکی حرم - روز بعد از کنکور:

فردای کنکور تعدادی از بچّهها با قطار اومدیم مشهد. یکی از معلّمهای قدیمی حلّی هم که چند سالی معلّم و مشاور و معاون آموزشی بوده همراهیمون میکنه. دو ساعت پس از نیمهشب توی حسینیهای که ساکن شدیم، بحث مدرسه میشه ... بحث به مسائل مالی میکشه ... یکی میگه توی مدرسه پول زیادی گم میشه ... یک ماشین حساب میذاریم وسط ... ما income مدرسه رو میگیم و اون outcome رو! ... شهریهها رو محاسبه میکنیم و ازش حقوق پرسنل و قبضها و سایر هزینههای مدرسه رو کم میکنیم ... اختلاف حساب عجیبی دیده میشه ... رقمی با 9 تا صفر جلوش! ... همگی بهتزده به صفحهی ماشینحساب خیره شدیم ... و آرزو میکنیم که اشتباه حساب کرده باشیم ...


سکانس آخر این قسمت! - افطاری فارغالتحصیلها - دبیرستان:

به رسم هر سال فارغالتحصیلها و معلّمهای حلّی جمع شدن توی مدرسه ... صدها نفر ... خیلیها برای تجدید خاطره و دیدار دوستان میان! جمعیت زیادی اومدن ... اذان رو میگن ... بیشتر بچّهها میرن سمت سالن غذاخوری ... پنجاه شصت نفری میرن سمت حیاط و سیگارها رو روشن میکنن! بعضی از بچّهها ظاهر عجیب غریبی دارن! خیلی عجیبتر از دانشجوهای هنر دانشگاه! ... در کل جمع خیلی عجیبی است! ... یکی درس حوزه میخونه و یکی رپ! ... بعید میدونم جای دیگهای چنین آدمهای متفاوتی یکجا جمع بشن!

نماز با سی چهل نفر برگزار میشه! ... نه اینکه دیندارها کم باشن! ... یک گروه گپ زدن با دوستاشون رو ترجیح میدن به نماز اوّل وقت! (چون مدیر به ناظمها اشاره میکنه که مراسم رو زودتر تموم کنن! وقت زیادی نیست برای تجدید خاطره!) ... گروه بزرگتری هم قبل از افطار، نماز جماعت رو خوندن! و علّت خلوت بودن پشت سر روحانی مدرسه هم همینه! ... جلوی نمازخونه مدیر من رو میبینه! ... هنوز همون ترکیب پیرهن و دمپایی رو حفظ کرده! ... از بعد از اعلام نتایج کنکور ارادت خاصّی پیدا کرده نسبت به من و بعضی از دوستان! ... دست به سینه میگه: "سلام آقا، مخلصیم! " ... ... ... اخلاصت رو هم زیاد دیدیم!


پ.ن : اینهایی که نوشتم خیلی بیدلیل نبود! ... خبرهای خوبی در راه است! ... یکی از آرزوهایم در حال تحقّق یافتنه! ... تدریس در راهنمایی حلّی دو! ... دعا کنید لطفاً! :)

اقبال خصم گرچه بلند است غم مدار

فوّاره چون بلند شود سرنگون شود! :)

برچسب: مدیر مدرسه به انگلیسی,مدیر مدرسه آل احمد,مدير مدرسه,مدیر مدرسه موفق,مدير مدرسه يقتل طالب,مدیر مدرسه ابتدایی,مدير مدرسه جلال آل احمد,مدير مدرسه يطقطق على الطلاب,مدير مدرسه الزهاوي,مدیر مدرسه جلال, نویسنده: نگار رضایی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:44

صفحه بندی