خرید بک لینک
هو الحکیم

یک داستان خوب :) ... موضوع: بحران فکری! ... شک! ... تردید در خدا!

اگر به این مسائل علاقهمندین، چه معتقد و چه پرسشگر، از این کتاب لذّت خواهیدبرد! اگر علاقهای ندارید، وقت خودتون رو تلف نکنین! چیزی از این کتاب عایدتون نمیشه! :))

وقتی که شروع به خوندن کتاب کردم، دیدم که شخصیت اوّل داستان، دچار این تردیدها شده. و محیطی که نویسنده این شخصیت رو در اون خلق کرده، طوری بود که فکر کردم که کتاب قراره تَهش یه پایان خیلی منسجم یا یه جور جمعبندی داشتهباشه! ولی به انتهای داستان که رسیدم، دیدم که نه! ... هدف مصطفی مستور بیشتر روایت و مطرح کردن موضوع بوده ... و به فکر واداشتن! ( که بد هم نیست اصلاً! :) ... خوب هم هست در واقع! )

ولی به نظرم داستان کاملاً ظرفیت طولانیتر شدن رو داشت. و البته ظرفیت خیلی بهتر شدن! با اینکه داستان بیشک ضعفهایی* داره، و کتاب هم کتابِ کوچکی است( در حدّ یه رفت و برگشت به دانشگاه! :دی) ، استقبال خیلی خوبی از کتاب شد. (و بهجا هم بود این استقبال!) ... و تجدیدِ چاپهای پیاپی نشون داد که چقدر این موضوع جای پرداختن داره. و چقدر جامعه تشنهی چنین کتابهایی است.

*ضعف لزوماً بد بودن نیست! ... فاصله داشتن از ایدهآل هم ضعفه! :)


برشهایی از کتاب :)

کمی توضیح قبلش! : دکتر پارسا، دانشمند فیزیک، خودکشی کرده و موضوع پایاننامهی دکترای این جوون شده! ... "سایه" نامزدشه و "علی" دوستش! ... و البته 'آدم خوبه'ی داستان! :)) (شخصیت اینقدر مثبت خوب نیست انصافاً! :دی)

+ ... بعد میزند زیر خنده. دختر بغل دستش هم شروع میکند به خندیدن. با خودم فکر میکنم پرویز سه جمله است : پرویز فکر نمیکند. پرویز شاد است. پرویز راحت است.

+ نکند میخواهم بمیرم؟ من که هنوز خودم را به جایی آویزان نکردهام. باید قبل از مرگ در چیزی چنگ بیندازم، باید قبل از مردن ناخنهام را در خاک فرو ببرم تا وقتی مرا به زور روی زمین میکشند به یادگار شیارهایی بر زمین حفر کردهباشم. باید قبل از رفتن خودم را جا بگذارم. اگر امروز چیزی از خودم باقی نگذارم چه کسی در آینده از وجود من در گذشته با خبر خواهد شد؟ اگر جای پای مرا دیگران نبینند من دیگر نیستم. اما من نمیخواهم نباشم. نمیخواهم آمده باشم و رفته باشم و هیچ غلطی نکرده باشم. نمیخواهم مثل بیشتر آدمها که میآیند و میروند و هیچ غلطی نمیکنند در تاریخ بیخاصیت باشم. نمیخواهم عضو خنثای تاریخ بشریت باشم! ........... دانشجوی بدبخت! بعد از کرور کرور کتاب خواندن حالا اگر نتوانی برای این سوال پاسخی علمی و جامعهشناسانه پیدا کنی مدرک دکتریات را نخواهی گرفت و میشوی تحصیلکردهی ابتری که نه تنها کتابی منتشر نخواهی کرد، به شهرت هم نخواهی رسید و آدمی که مشهور نیست وجود ندارد. یعنی وجود دارد ولی برای خودش نه دیگران. و کسی که فقط برای خودش وجود داشتهباشد، تنهاست. و من از تنهایی میترسم.

+ میگویم : هنوز هم میترسی؟

- نه، نمیترسم. علی گفت دلیلی برای ترسیدن وجود نداره. گفت شک کردن مرحله خوبی در زندگیه اما ایستگاه خیلی بدیه.

چنگال را توی یکی از قاچ های سیب فرو می کنم: اگه من برای همیشه توی این ایستگاه پیاده شده باشم چی؟

روسریاش را بر می دارد و موهاش روی شانههاش میریزد.

- علی میگه چنین چیزی امکان نداره چون شک فقط یک توهّمه. خداوند هست و بودنش هم ربطی به ما، تردیدهای ما و دانایی ما نداره. گفت اون طرف این شک چیزی نیست تا تو توی اون سقوط کنی. علی گفت شک توهم حفرهس.

- به هر حال به خاطر اون روز متاسفم. واقعاً متاسفم.

چند لحظه نگاهم می کند بعد می گوید: هر چه بشه شوهر آینده من هستی. عزیز می گه مردها هر قدر هم که بزرگ بشن و باسواد بشن و پولدار بشن اما باز هم مثل بچهها هستن.... عزیز میگه زنها هر قدر هم که کوچیک باشن اما مادرند، پناه مردها هستند. حتّی دختر کوچولوها پناه باباهاشون هستند. عزیز گفت که برمیگردی.

+... تا اونجا که خاطرم هست سایه تو رو به خاطر ایمانت دوست داشت نه به خاطر عقلت.»

جعبه ی دستمال را جلوش میگذارم و میگویم:«سایه به تو گفته که باهم قهر کرده ایم؟»

- «سایه گفت تو در خیلی چیزها تردید کرده ای. من از تردیدهای تو نگران نیستم چون تردید حق انسانه امّا نگران چیز دیگه ای هستم.»

- «نگران چی؟»

سکوت میکند. دوباره میپرسم:«نگران چی هستی؟»

انگار که توی ذهنش به دنبال کلمات بگردد چندلحظه مکث میکند و بعد میگوید:

- «نگران اینکه ناگهان از خودت شکست بخوری. اینکه اونقدر نزدیک بشی که دیگه چیزی دیده نشه. پارسا خودکشی کرد و تو هنوز نمیدونی چرا. پاسخش هرچی هم که باشه حقیقت کوچیکیه اما حقایق بزرگتری هم هست: آیا موسی در وادی مقدّس کلام خداوند را شنید؟ کسی نمیدونه. هیچ کس نمیتونه با منطق علمی ثابت کنه که موسی در آن شب سرد و تاریک صدای خداوند رو از میان درخت شنید یا نشنید. آیا خداوند بر کوه طور تجلی کرد؟ کسی نمیدونه. هیچ ابزار علمی برای اثبات و یا نفی تجلّی خداوند بر کوه وجود نداره. آیا خداوند وجود داره؟ کسی نمیدونه. کسی نمیتونه به پاسخ های این پرسش ها که هرکدام حقیقتی بزرگند نزدیک بشه امّا ندانستن به همان اندازه که چیزی رو اثبات نمیکنه نفی هم نمیکنه. ما به این چیزها میتونیم ایمان داشته باشیم یا ایمان نداشته باشیم.همین.»

....

- من به چیزهایی ایمان میارم که اونا رو بفهمم. منظورم از فهمیدن تجربه و عقله.

- این حرف درستیه.

- تو خدا رو تجربه میکنی؟

- آدم هایی رو میشناسم که نه تنها وجود خداوند و ، بلکه ویژگیهای او رو هم با نوعی بازی درک میکنند و لذت میبرند. منظور من از بازی دقیقاً تجربه کردن خداونده .

-ممکنه برای این ملحد توضیح بدی با چه ابزاری و در چه آزمایشگاهی میشه خداوند رو تجربه کرد؟؟

...

-متاسفم. من واقعاً از این که ملحد ها نمیتونند خداوند رو تجربه کنند متاسفم. در تجربهی خداوند ، برخلاف تجربهی طبیعت که قانون هاش بعد آزمایش به دست میآد، اوّل باید به قانونی ایمان بیاری بعد آزمایشش کنی. حتّی باید بگم هرچقدر ایمانت نیرومندتر باشه احتمال موفقیت آزمونها بیشتره. یعنی هر اندازه بیشتر به خدا باور داشته باشی خداوند همون اندازه برای تو وجود داره. هر چه قدر بیشتر ایمان بیاری ، وجود و حضورش برای تو بیشتر میشه.

گرچه هستی خدا ربطی به ایمان ما نداره، اما احساس این هستی کاملاً به میزان ایمان ما مربوطه.

+ ... منظورم اینه که هر کس در هر موقعیت میدونه کاری که انجام میده خوبه یا نه؛ کسی که در انجام خوبها ورزیده بشه کمکم حتّی وزن خوبها رو هم حس میکنه؛ یعنی از بین چندتا خوب میتونه بهترین رو تشخیص بده ...

+ ... خداوند برای هر کس همونقدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره. این یه رابطهی دوطرفهس. خداوند بعضیها نمیتونه حتّی یک شغل ساده برای مؤمنش دست و پا کنه یا زکام سادهای رو بهبود بده چون مؤمنِ به چنین خداوندی توقّعش از خداوندش از این مقدار بیشتر نیست. .... .... امّا برای کسی که ایمان نداره متأسفانه خداوندی هم وجود نداره.

پ.ن: boldشدهها بخشهای مورد علاقهی منه! :) ... توی بقیهاش، مخصوصاً تو حرفهای علی، دیدگاهها و نظرات نویسنده رو به سادگی خواهیدیافت :)

پ.ن: خبر خاصّی نیست! :) ... معرّفی کتاب بهانهای است که گرد و غبار روی در و دیوار اینجا نشینه! :))

برچسب: نویسنده: نگار رضایی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 13:09

صفحه بندی