بیمقدّمه! :
《 ... مسئلهی اساسی انسان مسئول عصر ما، غلبه بر ظلم نیست؛ ناسازگاری قطعی و لجوجانه با ظلم است.
برای ما، اینک، همین کافیست که《خوبی》 ، با هر تعریف و تعبیر که باشد، وجود داشته باشد و معتقدانی داشته باشد. اینکه نمیتواند بر 《بدی》چیره شود و بدی را بشکند و خرد کند و نابود، هیچ مسئلهی عمدهای نیست.
ما، مهم این است که باور داشته باشیم که آمدهایم تأثیر بگذاریم و تغییر بدهیم؛ نیامدهایم که فقط باشیم و بودنی بدون شدن را تجربه کنیم.
ما آمدهایم که صورت سنگی دیوار را، دست کم، بخراشیم؛ اگر نه دیوار را از پی و پایه فرو بریزیم ... 》
+ 《 آرزو ها سربازان سپاه زندگی ما هستند .
ما برای رسیدن به پیروزی ، فوج فوج از خوبترین و محبوبترین سربازانمان را از دست می دهیم: دلاوران را، مومنان را، پاکبازان را، و شاید آنها را که اگر میماندند میتوانستند دنیا را عوض کنند ...
تو هرگز نمی توانی در یک نبرد سهمگین ، با شاگردان سخت شرور شیطان روبرو شوی و در امتداد نبردی مداوم و سرسختانه حتّی یک سرباز هم از دست ندهی.
عزیز من! از دسترفتگان بزرگند و عزیز؛ امّا تو حق نداری به عزای ابدی ایشان بنشینی؛ زیرا در مقابل آنها که در نیمه راه ماندهاند یا کشته و مفقود شدند و در برابر چشمان حسرتزده تو پرواز کردند و رفتند، بسیاری از سربازان تو نیز به پیروزی رسیدهاند، و بسیاری خواهند رسید . اگر نه در زمان تو، در زمان فرزندان تو.
و باز، عزیز من! ما مجاز نیستیم که در ماتم آرزوهای بر باد رفتهی خویش بنشینیم و مویهکنان، قصّههای سوکانجامی از شکستهای ذرّهبینی خود بسازیم و تحویل دیگران بدهیم.
برای یک سپاه، حتّی اگر یک سرباز هم به پیروزی برسد اما آن پیروزی، واقعی، عمیق، ماندگار و معتبر به اعتبار یک آرمان باشد، کافیست.
اگر بتوانی به سادگی و صفای یک کودک، اعتقادی خالصانه داشته باشی، به اینکه دنیا با تو آغاز نشده و با تو به پایان نمی رسد، دیگر مشکل چندانی برای تو- که بار سنگین آن همه آرزو و رویا را شب و روز به دوش می کشی- باقی نخواهد ماند. و همین اعتقاد تو را موظّف می کند که آرزو های به انجام نرسیده اما گرانقدر خود را به فرزندانت و فرزندان سرزمینت و فرزندانِ جهانبینیات بسپاری ...
اگر این چرخ ، بعد از من و تو خواهد چرخید ، که بی شک خواهد چرخید ، بگذار دلیلی یا دلائلی برای خوب چرخیدن در اختیارش بگذاریم.
یادت باشد !
همه آرزو های بزرگ متعلّق به من و تو نیست تا بخواهیم به همه آنها، یکجا برسیم و چیزی برای آیندگان نگذاریم.
دنیای بی آرزو دنیای خوفانگیزی است
و انسانِ بیآرمان، انسانی حقیر ، بسیار حقیر و بسیار حقیر ... 》
پینوشت: چقدر هضم چنین حقیقت سادهای دشوار بود برای من!
+ کمی بیشتر در ادامه :)
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی