خرید بک لینک
هو الحکیم

بالاخره امروز تنبلی رو کنار گذاشتم و بریدههای این کتابُ تایپ کردم. تقدیم به شما :)


الناس علی دین ملوکهم:

《 رهبری در جامعه امری شخصی نیست که بهصورت شخصی بتوان با آن برخورد کرد یا متغیّرهای شخصی آن را توصیف کرد. رهبری نمودی از کنشهای متقابل جمعی در جامعه است؛ همانطور که فردوسی به تصویر کشیده، جمشید در فضای خالی به این مقام نرسیده است، مخاطب او مردم اجتماع بودهاند، مجموعه قشرهایی که هر یک به کاری مشغول و در ذهن هر یک طرز تفکّری نظامیافته و متأثر از اجتماع شکل گرفتهبود. آن مجموعهای که فردوسی به تصویر میکشد نه جای اعتراضی احتمالی باقی میگذارد و نه میتوانسته مخاطب اعتراضی احتمالی قرار بگیرد. در چنین فضایی به سادگی میتوان مشاهده کرد که چگونه قدرت به سوی تمرکز گرایش پیدا میکند و مطلق میشود. و قدرت مطلق، مطلقاً فاسد میشود و فساد میکند. و از نظر جامعهشناختی قدرت فاسد و مفسد است. (البته قدرت مطلق) رهبری در روابط متقابل اجتماعی شکل میگیرد. اگر روابط متقابل اجتماعی ایجاب کند، احتمال بسیار زیادی وجود دارد که فریدون یزدانپرست، شیطانپرست شود. ...
... واقعیات اجتماعی برای تأیید جمعی بودن کنش رهبری هزاران برهان اقامه میکند. اگر جامعه نمیپذیرفت، جمشید ادعای خدایی نمیکرد، تخت به شانهی غولان نمینهاد، به هوا پرواز نمیکرد و مقامات علمی و دینی را زیر رهبری داهیانه و منویّات ملوکانه خود گرد نمیآورد. ...
... لوتر میگوید: اگر پادشاه جبّار است، اگر بیرحم و خونخوار است، این ملّت است که مقصّر است، ملّتها شاهانی دارند که سزاوار آناند.
پاپ هادریانوس نیز تلاش طاقتفرسایی را که به مرگ او منجر شد برای اصلاح کلیسا انجام داد، ولی مدام میگفت: میزان مؤثر بودن یک نفر بسته به عصری است که کار او به قالب آن ریخته میشود.


مبارزه با خودکامگی:

《 نظام حقوقی اینگونه جوامع از آن جهت ساختاری سرکوبکننده دارد که ظاهراً معلول را چنان میکوبد که دیگر سر برنیاورد. این جوامع با معلول مبارزه میکنند و به علّت عقبافتادگی فکری از کشف روابط جرم با پدیدههایی که زمینهی مساعد بروز آن را فراهم میآورند غافلاند. مبارزهی آنها با نظام خودکامگی سیاسی هم همین حالت را دارد؛ با خودکامه مبارزه میکنند و نه با نظام خودکامگی، که مورد اخیر نیاز به فرهنگ توسعهیافتهتری دارد. کسی که با خودکامه مبارزه میکند جرم را یک امر شخصی تلقی مینماید و عواقب آن را متوجّه مجرم میداند. کسی که با خودکامگی مبارزه میکند، جرم را یک پدیدهی اجتماعی میداند و باور کردهاست که این پدیده با هزاران پدیدهی دیگر در ارتباط است.
حق و تکلیف در روابط اجتماعی به وجود میآید و توسط گروه اجتماعی تحمیل میشود. جوامع انسانی زمانی طولانی طی کردهاند تا جرم را از حالت تعلّق به فرد جدا کنند و به آن حالتی اجتماعی بدهند. مجرم را متجاوز به حقوق اجتماع میدانند و عمل او را یک پدیدهی اجتماعی تلقی میکنند. این گونه تلقی محاسن زیادی دارد. زیرا اجازه میدهد جرم را پدیدهی قانونمندی تصور کنید و بشناسید و اقدامات احتیاطی پیشگیرانه در مورد آن به کار برید. در چنین بُعدی هم از تکرار جرم به طور نسبی جلوگیری میشود و هم مجرم اصلاح میشود و اگر خودکامگی، جرمی سیاسی و پدیدهای اجتماعی تلقی شود، به طور قطع به دنبال زمینههای رشد آن و اقدامات پیشگیرانه برای بروز آن میروند، سعی میکنند آن را بشناسند و عوامل پدیدآورندهی آن را بیابند. امّا اگر خودکامگی در خودکامه خلاصه شود و با دید فردی و متغیّرهای شخصی با آن برخورد گردد، حاکم خودکامه را با خودکامهی دیگری جایگزین میکنند و این همان روند جمشید، ضحاک و فریدون میشود که با خسارتی جبرانناپذیر برای مملکت همراه است. مبارزه با خودکامه، مبارزهای انفعالی است که در آن معمولاً همکاری با دولت قطع میشود و سپس حالت تخریب به خود میگیرد و نهایتاً موجب متلاشی شدن حکومت میگردد یا دولت توسط بیگانگان ساقط میشود. در حالی که مبارزه با خودکامگی، حالت فعّال و سازندهای دارد. کسی که میخواهد با خودکامگی مبارزه کند، با تمام زمینههای سازندهی خودکامگی برخورد فعّال و اصلاحی میکند و این امر هوش و کار خلاقیت زیادی را میطلبد. تجربه ثابت کرده است که عموماً جوامع دمکراسی لیبرال فعلی در زمان گذشته با خودکامگی مبارزه کردند و شرقیها با خودکامه. 》


غالبهای شبیه مغلوب:

《 تعبیری رایج از همان زمان بر سر زبانها بوده است که " هر غالبی به مغلوب خویش شبیهتر است". کسانی که در صحنه درگیریهای سیاسی پیروز میشوند و به عنوان اصلاحگر بر تخت مهی تکیه میزنند، معمولاً مرتکب اعمالی میشوند که این تعبیر زیبای هانا آرنت را به خاطر میآورد که در انقلاب کبیر فرانسه هابیل، قابیل را کشت. از نظر جامعهشناختی تحلیل این امر بسیار ساده است. مردمی که فرهنگ روابط اجتماعیشان در ساختار کلّی با نظام سیاسی حاکم یکی است، هرگاه علیه ظلم حاکم قیام کنند و به حکومت برسند، جز ادامهی کار گذشتگان و شاید بدتر از آن کار دیگری نمیتوانند بکنند، زیرا الگوی دیگری را نمیشناسند. اگر جامعه اصلاحکننده میبود و این فرهنگ را میشناخت، آن گاه امید بهبود میرفت که با تعویض سالم حکومت خطاهای گذشته کمتر شود. در مورد ایران قیامهای سازمانیافتهی موفق و اصلاحکنندای چندانی سراغ نداریم. قیامها عموما حالت شورش داشتهاست. به طور نمونه میتوان از سربداران نام برد. قیامی که به فاصلهی کوتاهی مرتکب اعمال گذشتگان شد. شورشیان یا قیامکنندگان در همان جامعهای تربیت میشوند که ستمگران پرورده شدهاند. هیئت حاکمه قدرت مانور زیادی در مورد هدف جامعه، بیش از آنکه مستعد آن است نمیتواند داشتهباشد. 》


شاه خجسته:

《 ... از اینجا شاهد بالیدن فریدون و فروافتادن ضحاک هستیم. نکتهی قابل توجّه و مهمتر در این قسمت، نزدیکتر شدن محتوای داستان به افسانه است که به اعتباری از هر راستی راستتر مینماید. بیان آرزوی همیشگی ملّت ایران است که شخصی را نهاد جهان، با فرّ شاهی به گیتی آورد تا همچون باران که لب تشنهی زمین را سیراب میکند و دانش که وجود آدمی را شایسته میکند، وجود ایران را بایسته و شایسته گرداند. این تفکّر که آثار آن را میتوان حتی در قرن بیستم در تفاسیر سیاسی ادبی، حتی بر داستان ضحاک مشاهده کرد، هزارههاست که در ایران حیات دارد.
ولی واقعیت این است که فرهنگ سیاسی ایران چون نتوانسته تلقیات خود را نسبت به واقیات اجتماعی تصحیح کند، همیشه فریدونش پس از چندی، ضحاک میگردد. هر وقت ساختار فکری و ساختار اجتماعی- اقتصادی- سیاسی متناسب برای تحدید قدرت سیاسی به وجود آید و فریدون به روی زمین و به دست مردم پرورده شود، آنگاه امید اصلاح قدرت سیاسی نیز میرود. کمترین انتظاری که میتوان از آثار ادبی- سیاسی داشت، این است که مبانی فرهنگی ساختار اجتماعی- اقتصادی را چنان شرح کنند که دیدگاه گذشته را نسبت به پیشرفت زمان اصلاح و متحوّل گرداند.
تاریخ ادبیات سیاسی ما، تاریخ اصلاحات سیاسی از "بالا" و به کمک اهرمهای اهورایی است و این با واقعیات اجتماع انطباق نمییابد. تجربیات گذشته این نکته را تأکید میکنند که واقعیات اجتماعی سرسخت و لجوجاند و جز با شناخت دقیق و عمل خستگیناپذیر تن به اصلاح نمیدهند. این در حالی است که در ایران و در جناحهای مختلف تحلیل مسائل سیاسی تا حدّ قابل ملاحظهای به کمک نیروهای موهوم انجام مییافته و در بررسیها بخش عظیمی از واقعیات اجتماعی مورد غفلت قرار میگرفتهاست. 》


محدودیتهای سالار نو:

《 ... اینجا آغاز کار فریدون است، صحنه کاملاً دینی است و گفت و شنودها به یزدان پاک ختم میشود و برای توفیق از او همّت میطلبند؛ از این به بعد باید در کارهای فریدون دقیق شویم تا ببینیم آیا برای او این امکان وجود دارد تا خارج از ساختار اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی زمانهی خودش حرکت کند و به ساختن جامعهای فاضله و عادله اقدام نماید.
از دیدگاه جامعهشناسی سیاسی، عمل رهبر و قدرت حرکت متنوّع او، محدود به هدف جامعه است. بدین اعتبار که قدرت مانور رهبر در موضع رهبری نمیتواند از خواستههای جامعه فاصلهی زیادی بگیرد. اجازه بدهید از تمثیل هانری مندراس برای بیان این موضوع مدد بگیریم. وی میگوید جمع دوستان که برای رفتن به تئاتر حرکت میکنند خودبهخود یکی از آنها به علّت داشتن پارهای از استعدادها و نوع رابطه با جمع، رهبری گروه را به عهده میگیرد. این رهبر، مسائل مختلف رفتن به تئاتر را هماهنگ میکند، مثل تهیه بلیت، جمع کردن هزینه، تعیین ساعت حرکت و ... . اگر در این جمعی که به تئاتر میروند، رهبر گروه خیلی قوی، موقعشناس، کارآمد، محبوب، خوشاستدلال و ... باشد و از همه شگردها استفاده کند، در نهایت ممکن است بتواند نظر این جمع را از دیدن فلان نمایش به نمایش دیگر معطوف کند، یا اینکه دوستان را به سینما ببرد، برای او هرگز ممکن نیست جمع را از تئاتر به کوهنوردی ببرد. وی این تمثیل را بدان جهت میآورد که حدّ قدرت مانور رهبر را نشان دهد و نکته را تصریح کند که نه میتوان ریشسفید قبیله را رئیسجمهور یک کشور صنعتی کرد و نه رئیسجمهور یک کشور صنعتی را میتوان به قبیلهی بنیفلان تحمیل کرد، زیرا رهبری در هر دو موضع با توجّه به راههایی که وجود دارد با کمی قدرت مانور حرکت میکند. منظور این است که در یک جامعهی ضحّاکپرور، فریدون توفیق چندانی نمییابد، آن هم مشروط بر اینکه به ابزارهای ضحّاک دست نبرد، زیرا جامعه رفتار او را برنمیتابد. چنین تحلیلی حالت محافظهکارانهای دارد، ولی نباید فراموش کرد که حالت انقلابی از ارزش برمیخیزد و نه از دانش. جامعهشناسی به فهم مکانیسم قبیله کمک میکند، بدون تعرّض به خوبی با بدی آن. اگر ستمگری "باید" از بن برکنده شود، ارزشها داوری میکنند و نه دانشها. ... 》

+ نوشتهشده توسط ناشناس... در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۶ و ساعت 21:1 |

برچسب: نویسنده: نگار رضایی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی