خرید بک لینک
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد:

《 تو دُختری یا پسر؟ دلم میخواد دختر باشیُ یه روز چیزایی که من الان حِس میکنمُ حِس کنی!
مادرم میگه: دختر دُنیا اومدن یه بدبختیه بزرگه! وَ من اصلاً حرفشُ قبول ندارم! وقتی خیلی دِلِش میگیره میگه: آخ! کاش مَرد به دُنیا اومده بودم!
میدونم دُنیای ما با دستِ مَردا وُ برای مَردا ساخته شُده وُ زورگوییُ استبداد تو وجودش ریشههایی قدیمی داره! تو قصّههایی که مَردها برای توجیه کردنِ خودشون ساختن اوّلین موجود یه زَن نیست، یه مَردِ به اسمِ آدم! بعدها سَرُ کلّهی حوّا پیدا میشه تا آدمُ از تنهایی در بیاره وُ بَراش دردسَر دُرُست کنه!
تو نقّاشیای درُ دیوارِ کلیساها، خُدا، یه پیرهمَردِ ریش سفیدِ نه یه پیرهزنِ مو سفید! تمومِ قهرمانا هَم مَردَن! از پرومته که آتیشُ اختراع کرد گرفته تا ایکار که دِلِش میخواس پرواز کنه! با تمومِ این حرفا حتّا اگه نقشِ یه مُرغِ کرچ ُبازی کنی، زن بودن خیلی قشنگه! چیزیه که یه شُجاعتِ تموم نَشُدنی میخواد! یه جنگِ که پایون نداره! اگه دختر به دنیا بیای خیلی چیزا رُ باید یاد بگیری! اوّل از همه باید خیلی بجنگی تا بتونی بگی اگه خُدایی وجود داشته باشه میشه مثِ یه پیرزنِ مو سفید یا یه دخترِ قشنگ نقّاشیش کرد! خیلی باید بجنگی تا بتونی بگی وقتی حوا سیبِ ممنوعه رُ چید گُناه به وجود نیومد، اون روز یه قدرتِ باشکوه متولّد شُد که بِهِش نافرمانی میگن! خیلی باید بِجنگی تا بتونی بگی تو تنت چیزی به اسمِ عقل وجود داره که دوس داری به صداش گوش بِدی! 》

《 حتماً از مادرم خوشت میاد! با اون تو دو تا مادر داریُ این یه ثروت بزرگه! از اون خوشت میاد چون اعتقاد داره بدونِ بچّهها دنیا به آخر میرسه! از اون خوشِت میاد چون تُپُلُ مهربونه و یه شکمِ نَرم داره که میتونی روش بشینیُ دستای چاقی که میتونه باهاش تو رُ نگه داره! زنگِ هزارتا زنگوله تو صدای خندههاشه! هیچ وقت نفهمیدم چهطور اینجوری میخنده ولی فکر میکُنم دلیلش گریه کردنای زیادشه! فقط کسایی که زیاد گریه میکُنن میتونن قدرِ قشنگیای زندگی رُ بدوننُ خوب بخندن! گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت! خیلی زود اینُ میفهمی! ... 》

《 هیچوقت نظامی رُ پیدا نمیکُنی که بتونه قلب آدما رُ دگرگون کُنه وُ کینه زُ از توشون بریزه بیرون! هَر کَس به تو گفت: تو کشورِ ما عدالت برقراره! تو بهش بگو: دروغگو وُ ازش بخواه بِهِت ثابت کُنه که تو کشورش یه سِری غذا مخصوص مایهدارا وُ یه سِری غذا مخصوصِ بیپولا نیست! زمستون فقط فصلِ پولداراست! اگه پولدار باشی سَرما بَرات یه شوخیِ که میتونی با پالتو پوست کَلَکشُ بکنیُ گَرم بشیُ تازه بعدش بِری اِسکی! اگه بدبخت باشی سرما بَرات یه بلای آسمونیه! اون وقت یاد میگیری چهجوری از منظرههای پوشیده از بَرف متنفّر باشی! 》

《 کاش معمّای بودن یا نبودن با این یا اون قانون حل میشُدُ هَر کسی واسه خودش یه راهِ حل پیدا نمیکرد! کاش پیدا کردنِ یه حقیقت، حقیقتای ضدِ اون حقیقتُ پیش نمیآوُرد! کاش تمومِ حقیقتا دُرُست نبودن! هدفِ محاکمهها وُ دعواهای اونا چیه؟ میخوان به همه حالی کنن که چهچیزی دُرُسته وُ چه چیزی نه؟ میخوان عدالتُ به همه نشون بِدن؟ تو حق داشتی! کوچولو! حقیقت همه جا هست! وجدانِ هَر کسی از هزارون وُجدانِ جورواجور دُرُست شُده! من همون دکترمُ همون خانم دکترُ همون رییسُ همون دوستُ همون پدرُ مادر! من، تواَم! من همون چیزیاَم کهتَک تَکِ شُما بِهِم گفتین! 》

خوش به حالِ کسایی که به خودشون میگن: دِلم میخواد راه بِرم، نمیخوام به جایی برسم! بیچاره کسایی که به خودشون میگن: میخوام برسم اونجا! رسیدن یعنی مُردن! آدم بین راه فقط میتونه لحظه های کوتاهیُ استراحت کُنه! 》

(بخشی از نامهی همسرِ زن به او)

《 عزیزکِ بیچارهی من! حالا فهمیدی که فکر کردن، یعنی درد کشیدنُ دونستن یعنی بدبختی! حیف که یه مسئله رُ ندیده گرفتی: دردُ رنج نَمَکِ زندهگیِ وُ بدونِ اونا ما دیگه انسان نیستیم! این نامه رُ واسه دِلداری دادنت نمینویسم! واسه خوشحال کردنت مینویسمُ میخوام خُدا رُ شکر کنم که تو بَرَنده شُدی! نه واسه این که تونستی از حامله بودن خلاص بشی، فقط واسه این که خودتُ تسلیمِ خواستهی دیگرانُ خواستهی خدا نکردی! دُرُست برعکسِ اون چیزی که دربارهی من اتّفاق افتاد! آره! اونقدر تو حسرتِ کسایی که به خُدا اعتقاد دارن، سوختم تا آخرس وسوسهم تسلیمَم کرد! با وجودِ درمونده بودن خُدا رُ شکر میکردم! تو الههی شکُ تردیدی! یه علامت سوال داری، میونِ هزارون علامتِ سوالِ دیگه! فقط کسایی میتونن جلو بِرن که مُدام واسه خودشون سوال مطرح کُنن! اونا به آسایشی که بعدِ اعتقاد نصیبِ آدم میشه، خو نمیکُنن! مث کشتی شکستهها چند دقیقهیی خودشونُ به یه قایق آویزون میکُننُ استراحت میکُنن! بعدش دوباره میزنن به آب! واسه این که بازَم حرفای ضدُ نقیض بزننُ حرفای قبلیشونُ انکار کُننُ دوباره عذاب بِکِشن!


والس خداحافظی:

《 اینجا مردم قدر صبح را نمیدانند. یک ساعت زنگدار میگذارند تا با خشونت از خواب بیدارشان کند، که آن هم با یک ضربت مثل تیشه خوابشان را قطع میکند، و فوراً هم تسلیم یک تعجیل نحس میشوند. روزی که با این عمل خشن شروع شود، میتوانی بگویی چه جور روزی خواهد شد؟ چه بر سر آنها خواهد آند که با هر بیدار شدنشان یک ضربت برقی کوچک میخورند؟ هر روز خود را به خشونت عادت دادن و هر روز لذّت را فراموش کردن. باور کن همین صبحهاست که شخصیت آدم را میسازند. 》


《 این حرص وحشتناک تحسین شدن هیچ چیز خندهداری در خودش ندارد. کسی که دلش میخواهد مورد تحسین واقع شود، وابستهی امثال خودش است، نمیتواند از آنها دل بکند، نمیتواند بدون آنها زندگی کند. قدیس شمعون استیلیت، در یک متر مربع سر ستون در صحرا، تک و تنهاست. و با این حال، با همهی آدمها هست! در خیالش میبیند هزارها چشم از پایین به سویش برمیگردند. در فکر هزاران کس حضور دارد و از این موضوع کیف میکند. اینجا یک مثال بزرگ از خودخواهی انسان و عشق او نسبت به زندگی هست. دوشیزهی عزیز، تو فکرش را هم نمیتوانی بکنی که شمعون استیلیت تا چه حد در وجود هر یک از ما همچنان دارد زندگی میکند. او هنوز هم بهترین قطب وجود ماست. 》


《 تنها چیزی که یک کم مرا در خصوص تولیدمثل کردن مردد میکند این است که والدین از روی عقل انتخاب نمیشوند. باورکردنی نیست که اشخاص زشت تصمیم میگیرند تولیدمثل کنند. لابد خیال میکنند اگر زشتیشان را با اولادشان شریک شوند، بارش سبکتر میشود. 》
برتلف عقیدهی دکتر اسکرتا را نژادپرستی به خاطر زیبایی توصیف کرد:《 فراموش نکن که نه فقط سقراط زشت بود، بلکه بسیاری از عشّاق مشهور هم هیچ نشانی از کمال جسمانی نداشتند. نژادپرستی به خاطر زیبایی تقریباً همیشه علامتی از بیتجربگی است. آنهایی که به حدّ کافی در دنیای لذّتهای عشق رسوخ نکردهاند دربارهی زنها فقط از روی چیزهایی قضاوت میکنند که میبینند. اما کسی که زن را واقعاً بشناسد میداند که زن چیزهایی میتواند به ما عطا کند که چشم فقط جزء ناچیزی از آن را میبیند. دکتر، وقتی خدا بشر را دعوت به تولیدمثل کرد، همانقدر که به یاد زیباها بود به یاد زشتها هم بود. گذشته از این، من معتقدم معیارهای زیبایی مال شیطان است نه خدا. در بهشت هیچ کس نمیگفت این زشت است و آن زیبا. 》


پ.ن: بیایید بپذیریم که این کمِ کم دو سهتا پست بود خودش! :دی

+ نوشتهشده توسط ناشناس... در جمعه یازدهم فروردین ۱۳۹۶ و ساعت 3:5 |

برچسب: نویسنده: نگار رضایی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی