دو سه هفتهای هست که بدجور حواسپرت شدهم! ذهنم یه جا بند نمیشه. از کاری به کار دیگهای میره. کارها رو فراموش میکنه و چیزهای جدید میطلبه. مثلاً برای اینجا چند مطلب نوشتهبودم و یادم رفت که بذارم! و حالا هم تاریخ مصرف اون حرفها گذشته. از چیزهایی که باید مینوشتم و ننوشتم هم اصلاً حرفی نمیزنم!
میپره این ذهن لعنتی! صفحات و کارهای جدید ایجاد میکنه. وقتی سعی میکنم روی چیزی تمرکز کنم، با قدرت عجیبی روی چیز دیگهای متمرکز میشه! مثلاً حالا که دارم این پست رو مینویسم و زور میزنم که خیلی مزخرف نبافم، مغزم همهی تمرکزش روی صندلیهای مترو و کثیفی پیادهروهاست! اگه افسارُ بدم دستش دربارهی همینها ساعتها حرف و سوال داره! باورتون نمیشه؟! ... یک دقیقه لطفاً! ... ... ... ... بفرمایید!
+ در پیادهروهای بالای شهر که قدم میزنم، تمیزتر بودنشون نسبت به محلّههای پایین شهر توجّهمُ جلب میکنه و این سوال برام به وجود میاد که دلیل این تفاوت چیه؟ ... مردم یا شهرداریها پول بیشتری برای خرج کردن دارند یا خود ساکنها و رهگذرها معابر رو کمتر آلوده میکنن؟! ... نابرابری اقتصادیست یا فرهنگی؟
طبق معمول نمیدونم و این هم به خیل سوالهای بیپاسخ میپیونده.
البته این روزهای سال موارد عجیبی دیدهشده که پیادهروهای بالای شهر کثیفتر بودهن! آخه میدونین، توتها رسیدهن و روی زمین میریزن... زیر پا له میشن و نشون میدن که میتونن چسبهای خوبی برای کف کفشها باشن! ... ولی همهجای این شهر وضعیت به این شکل نیست. بعضی جاها توتها به زمین نمیرسن. شاید فهمش واسه من و شمایی که موقع خرید سبک شدن جیبمونُ حس نمیکنیم سخت باشه؛ ولی بعضیها هستن که ممکنه موقعِ خریدن این توتها، با پیامِ "موجودیِ ناکافی" مواجه بشن...
میبینید؟ بعضی از خیابونهای این شهر کثیفیشون هم بوی نابرابری و بیدردی میده!
+ سوال! ... چرا تو مترو یا اتوبوس هر صندلیای که خالی میشه، بای دیفالت متعلّق به کسی میشه که جلوی اون صندلی ایستاده؟! و بعد اگه اون نشینه، نفر کناری ازش اجازه میگیره و میشینه! ... چرا مالکیت صندلی بر اساس وضعیت مکانی منتقل میشه؟! پس سن و ناتوانی و اینا چی میشه؟! ... چرا تعارفِ صندلی به یک سالمند لطف محسوب میشه؟! مگه اولویت نشستن با سالمندان و افراد ناتوان نیست؟ ...
کافیه؟ دیدین پرشِ ذهنی رو؟! یا لازمه دربارهی چرایی زانو نداشتن پنگوئنها هم چند خط بنویسم؟! :دی
حالا از همهی اینها که بگذریم، روزهایی که در این دو هفته بر من گذشت، مفیدترین روزهای امسال بودند. اوّلش فهمیدم که اهدافی که برای آیندهم گذاشتهم چقدر خام و احمقانهن و نیاز به اصلاح جدّی دارند! اندکی بعد فهمیدم که هیچی از تیموُرک بارَم نیست! و تا به حال توهّمِ کار تیمی بلد بودن داشتم! و اندکی بعدتر هم میفهمم که در برآورد بعضی از مهارتهام دچار اشتباه شدهم و زیادی خودم رو دست بالا گرفتهبودم! بعد هم میفهمم که برخوردم با شکست از پنجسالگی تا به حال تغییری نکرده! :)) ... قبل از هر کاری سعی میکنم شکستمُ گردن عوامل خارجی بندازم! :دی ... و بعد که حالم خوب شد، میفهمم که خودم گند زدهم! :)
روزهای فوقالعادهای بودن. به اندازهی چند ماه خطاهامُ بهم نشون دادن، و به اندازهی چند ماه کتاب به to-read listم اضافه کردن! :) ... شُکر! :)
نصیحتنامه!
خلاصهی یکی از اون پستهای باطلشده این بود که پول چقدر گاهی میتونه مزخرف باشه! ... تجربهای بود که به دست آوردنش درد داشت! ... نکنید آقا ... تو کاری که یه عدّه آدم با علاقه جمع شدن و دارن محض رضای خداشون، یا دلشون، کار میکنن، پای پول رو نکشین وسط! انگیزهها ضایع میشه. نکنید!
فراموشنامه!
راستی! این رو هم یادم رفت بگم که غرض از پست قبل چه بود! ... قابل توجّه آنارشیستهای گرامی! :)
خیلی خلاصه میگم. توسعه نیاز به چندتا چیز داره. یکیش امنیته و یکیش هم انباشت درازمدّت سرمایه و البته علم؛ که اونها هم وابسته به امنیتن. و امنیت هم وابسته به ثباته. میخوام بگم بهتره هر حکومتِ مبتنی بر قانونی که داریم حفظ بشه، و ذرّهذرّه به یه حکومت آرمانی نزدیک بشیم؛ تا اینکه با هرجومرج جلوی توسعه رو بگیریم.
با تغییر نظام موجود دوباره باید همه چیزُ ریاستارت کنیم! اون هم بدون هیچ تضمینی از بهتر شدن اوضاع! ... انقلاب، براندازی یا تحوّل یهویی ضررش بیش از نفعشه و به جاش بهتره به اصلاح آهستهی وضعیت فعلی بپردازیم و گرهها رو یکییکی باز کنیم. حالا از سطح کلان بگیرین و بیایین پایین ... در نظام سلامت و نظام آموزشی ... در دانشگاه ... و حتّی در زندگی فردی... همین. :)
!P.S: Quotes of The Post
.That so few now dare to be eccentric, marks the chief danger of the time +
(John Stuart Mill)
- دانش معلّم یا هنر معلّم، کدام در رشتهی معلّمی مؤثر است؟
+ دکتر حسابی: هیچکدام! معلّمی عشق است.
- چگونه این همه تحصیل و خدمت کردید؟
+ آدم اوّل باید عاشق بشود، البته بعضیها هم بلد نیستند عاشق بشوند، باید به آنها عاشقی را آموخت.
از کتاب 《 بهشت خاکستری》:
《 + نیچه سرودهاست:
یک اندیشه
در آغاز هنوز گدازهای گرم و روان است
هر گدازه امّا گرد خویش
بارویی پی میریزد
هر اندیشه، عاقبت
خود را با "قوانین" خفه میکند.
- مرادش چیست؟
+ فکر میکنم مواظب باشیم مردم در بهشت خفه نشوند.
- چرا خفه شوند؟
+ به گمانم اگر بهشت را بر ایمان استوار سازیم، آنجا محلّ زندگی شادمانی است و اگر متّکی بر مقررات مورد نظر شما باشد، آنچنان برایمان تنگ میشود که به تدریج خفه میشویم.》
( نحل ۹۷، تابلوتر از این؟!)
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی