موشها تو قفس وول میخوردن. دیوار قفس رو امتحان میکردن و گاهی به در فلزی قفس آویزون میشدن! بیوقفه در جنبوجوش بودن و از حرکت بازنمیایستادن! لحظهای که توقف میکردن با خودم فکر میکردم " خب دیگه خسته شدن! الآن یه گوشه آروم میگیرن!" ... ولی لحظهای بعد دوباره شروع میکردن به آویزون شدن و بالا و پایین پریدن!
در قفس بسته بود و دیوارها محکم بودن... و حرکات موشها و تلاششون برای فرار بیهوده به نظر میرسید؛ ولی حداقل نشون میداد که موشهای سالمین! موشهای معتاد یا بیمار گوشهای کز میکنند و بیتفاوت به تغییرات اطرافشون هر چیزی رو تحمل میکنند. حتی اگه در قفسشون هم باز باشه تلاشی برای فرار نمیکنن.
[ با خود فکر میکردم که ما هم بیشباهت به این کوچولوها نیستم ها! مریضهامون گوشهای میشینن و غرغر میکنن و سالمهامون خودشونُ به آب و آتیش میزنن که از قفسها و محدودیتها خلاص شن؛ هر چند که اکثراً تلاششون بیهودهست...
میگم... ما که در هر حال زورمونُ میزنیم! فقط کاش دیوارهای اطرافمون رو بهتر میشناختیم و محدودیتهامونُ بهتر درک میکردیم... شاید گاهی دست از تلاشهای بیفایدهمون برمیداشتیم.]
لحظاتی بعد وسط کار کردن دیدیم یکی از موشها داره از اندک فاصلهی بین در قفس و دیوارهش بیرون میاد! خودش رو مچاله کرد و مثل گربه با انعطافی شگرف از اون شکاف کوچیک بیرون اومد!
[ دیدی؟! همیشه باید تلاش کرد! شاید این قفس جای تو نباشه! همیشه یه راهی هست... ولی فقط واسه اونایی که در حال حرکتن! ... همیشه باید تلاش کرد؛ حتی وقتی که از نظر همه کارت بیهوده به نظر میرسه!]
موش به سمت لبهی قفس دوید. قفس لب میز بود. راهی جلوش نمیدید جز پریدن از روی قفس به زمین. ارتفاع زیاد بود. نپرید. حیرون موندهبود لب قفس و نگران به دنبال راهی برای فرار میگشت... چند لحظه بعد در دستان من بود و لحظاتی بعدتر در قفسی جدید... با دری محکم!
[ بفرما! حالا که از قفس فرار کرد چی شد؟! چه فایده وقتی نمیدونی چی اونور قفس منتظرته؟! ... حیرون میمونی و گم میشی... اون وقته که یه دست قلدر بندازدت تو یه قفس جدید... یه قفس محکمتر... با دیوارهای محکمتر... با محدودیتهای بیشتر...]
ساعتی بعد کارمون تموم شد. جنازهی موشها رو تو روزنامه پیچیدیم و توی سطل انداختیم.
قفسها خالی بودن... آماده برای پذیرایی از موشهای جدید...
[ اینُ چی میگی؟! هنوزم میگی نباید فرار میکرد؟! ... شاید اون طرف قفس راهی پیدا نکنی برای فرار... شاید حیرون شی در دوراهی پریدن یا نپریدن... ولی مطمئن باش از توی قفس موندن بهتره...
- اگه حیرون شدم چی؟
بپر! تردید نکن و بپر! ... یا زنده میمونی و میجنگی، یا شرافتمندانه میمیری...
تهِ زندگی تو قفس مرگه. اصلاً خود زندگی تو قفس مرگه... سکون که دیگه اسمش زندگی نیست... تهش میشی موش آزمایشگاهیِ یه سری حیوون... تهش میشی یه لاشه لای روزنامه، قاطی آشغالا...]
پینوشت:
و او بود که دیوارها رو نادیده گرفت. مریم میرزاخانی رو میگم...
از اول دبیرستان که چند ماهی المپیادی بودم او رو شناختم. معلمها از او تعریف میکردن و مدرسهمون به فرزانگان غبطه میخورد بابت داشتن چنین دانشآموزی...
او قهرمان بود برای همهی ما و غایت آمالمون رسیدن به جایگاهی مشابه او بود. اون موقع هنوز فیلدز نگرفتهبود؛ ولی با این حال جایگاهی دستنیافتنی داشت... اولین بودن و همیشه اولین بودن... فولمارک کردن المپیاد جهانی... زیر پا گذاشتن کلیشهها و خوندن ریاضی به جای مهندسی... رفتن به هاروارد... . او هر چیزی رو که آرزوی یه عاشق ریاضی بود به دست آورد و الهامبخش نسل ما بود.
هنوز باورکردنی نیست... فکر میکردیم که قهرمانها نمیمیرن... حداقل نه اینقدر زود.
برچسب: دیوارها,
نویسنده: نگار رضایی