یکی از چیزهایی که هر انسانی موظّف به رعایتشه، نوبته! ... باید نوبتُ رعایت کرد! حالا این نوبت ممکنه مثل صف نونوایی محسوس نباشه! ... مثلاً! ... پارک رفتن نوبتیه! ... نوبت خودتُ که رعایت نکنی، ممکنه حالت گرفته بشه! :)
دوم راهنمایی که بودیم، برای پاسخ دادن به سؤال امتیازی درس جیمشین( جامعهشناسی!)، یک روز عادی در یک پارک رو بررسی کردیم! ... از صبح تا شب! ... خیلی الگوریتم جالبی داره! کاملاً نوبتیه! ... مثلاً صبح زود یه عدّه میان ورزش میکنن ... صبح دیر(!) مادرها بچّههای کوچیک رو میارن پارک ... ظهر مدارس ابتدایی تعطیل میشن و بچّهها، بعضاً با والدینشون، میان! ... یکیدو ساعت بعد مدارس راهنمایی و دبیرستان تعطیل میشن و یه گروه دیگه از بچّهها پارک رو تحویل میگیرن! ... عصر نوبت پیرمردها و پیرزنها میرسه ... و بعد نوبت ورزشکارای عصر! ... کمی قبل از تاریک شدن هوا، پیرمردها و پیرزنهایی که توی پارک بودن، مشغول قدم زدن و ورزش میشن ... و هوا که تاریک میشه، پارک از این آدمهای دوستداشتنی خالی میشه و سکوت شب برقرار میشه ... البته پارک خالی نیست! ولی اون زمان ما به خاطر خردسالی، جرئت نکردیم که شبنشینها رو شناسایی کنیم!
بزرگتر که شدم، فهمیدم شبها توی پارک چه خبره! ... قبلترها پاتوق تعدادی از مبتلایان به بیماری خانمانسوز اعتیاد بود! ولی الآن چندسالی است که اوضاع تغییر کرده! ... البته خیلی نه! ... در واقع فقط کلاس کار بالاتر رفته! ... ساعت که از نه و نیم، ده بگذره، کمکم تعدادی ماشین دور پارک، پارک میشن! ... مدل ماشینها از پراید تا تویوتا و مزدا متغیّره!( رابطهی خیلی مستقیم داره با جیب پدر!) ... و تعدادی جوان رعنا هم پیاده خودشونُ به این ضیافت شبانه میرسونن! ... و در این ضیافت انواع کشیدنیها سرو میشه! ... جوانکها در گروههای دو سه نفری در پارک پخش میشوند و برای فراموش کردن زندگی مصیبتبارشون، دست به دامن مصیبت دیگهای میشن!
البته فکر نکنید یک سری معتاد ریغو هستنا! ... همگی از شاخهای روزگارن و گردنشون رو تبر نمیزنه! ... خودِ ضیافت کلّی کلاس داره! ... اصلاً بعضی از این جوانکهای پونزده شونزده سالهای که میان و سیگار میذارن گوشهی لبشون، صرفاً میخوان حس کنن که خیلی بزرگ شدن! و با سیگار کشیدن فقط دنبال کسب اعتبار توی گروههای خودشونن!
اوایل این جماعت فقط پسر بودند؛ ولی از اونجایی که بانوان جامعه هم در همهی عرصهها دارن پابهپای آقایون میان، اخیراً حدود بیست درصد پارکنشینهای شبانه رو بانوان تشکیل میدن! (البته در محلّهی ما! ... از آمار سایر محلّات اطّلاع دقیقی در دست نیست!) ... و خوشبختانه در این زمینه، بانوان موفّق شدن که از حقوق برابری برخوردار بشن!
بگذریم! برگردیم به موضوع رعایت نوبت!
حالا فرض کنید یک نفر مثل من به سرش زده و میخواد ورزش کنه! و معمولاً از صبح تا عصر بیکار نیست. اوّلین گزینه اینه که صبح زود بیدار بشم و قبل از شروع برنامهی روزانه ورزش کنم ... که به هیچ عنوان امکانش (و حالش!) نیست! :دی ... گزینهی بعد اینه که عصرها، با ورزشکارهای شیفت عصر به پارک بیام. که قبلاً همین کار رو میکردم! ... ولی در این چندماهی که زیاد میدوم، نمیشه! ... چون بخش بزرگی از این گروه خانمهای میانسالی هستن که برای حفظ سلامتیشون پیادهروی میکنن! و به ندرت در گروههای کمتر از سه نفر دیده میشن! (مدیونید اگه فکر کنید که کسی قراره حرفهای خالهزنکی بزنه! :دی) ... و طوری کنار هم مسیر رو طی میکنن که عملاً امکان دویدن بین این خطوط مستحکم وجود نداره! ... و از اینجا بود که تصمیم گرفتم شب برای ورزش بیام! :)
این نوبتهایی که توی پارک وجود داره، از اون نوبتهاییست که به ندرت در ایران دیده میشه! ... در واقع بسیار دقیق رعایت میشه! و بدون هیچ نظارتی هم! ... و همیشه گروههای مختلف بدون اصطکاک جاشون رو با هم عوض میکنن! ... و شما هم بهتره به دقّت این نوبت رو رعایت کنید! ... در غیر این صورت خودبهخود حالتون گرفته میشه! :)
بهترین زمان برای من (و چند نفر دیگر مثل من!)، زمانِ تغییر شیفته! ... یعنی از وقتی که پیرمردها و پیرزنها پارک رو ترک میکنن تا زمان آغاز ضیافت! ... این زمان در فصل تابستان بین 8:45 تا 9:30 میشه تقریباً!
وقتهایی که تنبلی میکنم و دیر میرم، خیلی مشکلی پیش نمیاد! ... چون این جماعت در بخشهای مرکزی پارک پخش میشن و حضور من که دور پارک در حال دویدنم، کسی رو اذیت نمیکنه! ... خود این جماعت هم به خودی خود خطری ندارن! ... خستهتر از اونین که بخوان کاری کنن! ... بعضیهاشون هم از من کمسالترن! ... و اکثراً برخلاف ظاهر غلطاندازشون، تهِ خلافشون همون سیگاره! ... و اونهایی هم که خردهخلافی دارن، اونقدری عقل دارن که سربهسر جوونی که تنهایی داره شب ورزش میکنه نذارن! ... فقط بهتره که هندزفری همراهم داشته باشم! که از برخوردهای مختلف اجتناب کنم! ... مثلاً برای اینکه در برابر متلکهای مختلف خودم رو به نشنیدن بزنم! یا برای اینکه پیشنهادهای مختلف صورت نگیره! ... "داداش هرچی بخوای هستا!" ... "اگه خسته شدی یه چیزی بدم خستگیت در بره!" ... و دیگر پیشنهادها از سوی هر دو جنس ... :/
تنها ایراد جدّی این ساعت اینه که دودهای مختلف ممکنه مانع ورزش کردن بشه! ... و همین باعث میشه که سعی کنم به موقع برم! (اگر نه ما که از دیدن این همه تعاملات اجتماعی در این ساعت از شب محظوظ میشیم!)
ولی چند روز پیش اتّفاق تازهای افتاد! برای اوّلین بار زود رفتم! ... و موقعی رفتم که شیفت ورزشکارای عصر تموم شده بود و سالمندان عزیز در حال قدم زدن و نرمش بودن! که نشون میداد هنوز یه ربعی به پایان شیفت مونده! و من هم که نمیتونستم یه ربع منتظر بمونم، زدم توی نوبت! ... و الآن از همین تریبون اعلام میکنم که نادمم!
... دو بار محیط 440 متری پارک رو طی کرده بودم ... خواننده "آخرِ قصّه" رو میخوند ... که نگاهم گره خورد به نگاه پیرمرد موقّری که از روبهرو میآمد ... کلّ آی کانتَکتی که برقرار شد، یکی دو ثانیه هم نشد ... ولی با چنان حسرت عمیقی داشت به من نگاه میکرد که از خودم متنفّر شدم ... ... و رفتم نشستم.
کنار دستگاههای ورزشی توی پارک نشسته بودم و دیدم که پارک پر از آدمهایی است که احتمالاً دارن قصّههای آخرشونُ میگن ... شایدم آخرای قصّهشون باشه.
یکیشون نشست روی یکی از دستگاهها که برای flexion و extension ِ دسته! و چهار پنج بار تونست به سختی حرکت رو تکرار کنه. و آخراش میشد توی چهرهاش درد رو دید ... یکی دیگه کمی دورتر داشت با واکر راه میرفت ... یکی دیگه داشت چرخهای ویلچرش رو هل میداد ... و بیشترشون بدون عصا نمیتونن برای مدّت طولانی راه برن ... ... ... خب ... خیلی نامردیه دیگه! ... ورزش کردن جلوی این آدمها خیلی سنگدلی میخواد! ... مثل اینه که جلوی کسی که دندون نداره، پیتزا بخوریم! ... یا واسهی یه زندانی از خنکای بادی تعریف کنیم که موقع دوچرخهسواری کنار ساحل صورت رو نوازش میکنه! ... ... نامردیه! جای هیچ حرفی هم نداره!
+ توی اون لحظات افکار دیگهای هم به مغزم هجوم میآورد ... مثلاً این که نکنه من هم روزی این شکلی بشم! ... الآن که فکرشُ میکنم، میترسم! ... کاش کارم به بازنشستگی نرسه! ... یک پایان بیهیجان توی تخت! ...ترجیح میدم تا وقتی به درد میخورم باشم و بعد تمام! :) ... ... این لحظاتِ عذابآورِ بیفایدگی و ناتوانی قابل تحمّل نیست برام!
نمیدونم تهِ زندگیم قراره چی باشه دقیقاً! ... ولی مطمئنم که این پایان، پایان خوبی نیست برای قصّهام! ... فعلاً بیایید امیدوار باشیم! ... که ساعت پارک رفتنم تغییر نکنه! :) :) :)
برچسب: شیفت شب فیلم کامل,شیفت شب دانلود,شیفت شب فیلم,شیفت شب نقد,شیفت شب بازیگران,شیفت شب بیمارستان میلاد,شیفت شب,شیفت شب کتابخانه ملی,شيفت شب نيكي كريمي,شيفت شب,
نویسنده: نگار رضایی