《 منشی از اتاق بیرون رفت و در بسته شد. نخستوزیر گفت:
- اعتراف میکنم که انتظار نداشتم او تا این اندازه باهوش باشد. به این ترتیب احتمالاً رفتار مهمی برای جلب اعتماد ما داشت.
رییسجمهور گفت:
- البته جلب اعتماد شما، نه اعتماد من.
- ولی فکر میکنم...
- درست فکر میکنید، دوست عزیز، ولی به آینده هم فکر کن. لازم نیست برای تشخیص تفاوتهای افراد، آنها را به دو گروه باهوش و احمق تقسیم کنیم. باید افراد را به سه دسته تقسیم کرد، احمق، باهوش، و بسیار باهوش. با احمق هر چه بخواهیم میتوانیم بکنیم. باهوش را میتوانیم به خدمت بگیریم، ولی بسیار باهوش، اگر در کنار ما باشد، خطرناک است. نمیتواند دست از کنجکاویهایش بردارد و پیوسته لازم است که مراقب او باشیم.
- یعنی میخواهید بگویید که...
- بله، آقای نخستوزیر، میخواهم بگویم که منشی، علیرغم نوشتن تنها یک کلمه در دفتر ثبت، باید همچنان تحت نظر باشد. باید پلیس را برای ترساندن او بفرستیم.
نخستوزیر گفت:
- همیشه حق با شماست، آقای رییسجمهور. چشمان شما، مسافات بسیار دورتری را در مقایسه با ما میبیند.
- شاید راست بگویید، ولی با این حال، اشتباه بزرگی هم در زندگی مرتکب شدهام. اینکه روی این صندلی نشستهام. نمیدانستم این صندلی زنجیر دارد و مرا محکم به خود میبندد.》
سفر بیموقعی پیش اومد. رفتیم و برگشتیم و بعد ما موندیم با آزمون بلوک و جزوهی نداشته و دو روز و نصفی وقت! و طبیعتاً تنها راه بیخوابی کشیدن بود!( به جز حذف پزشکی البته!) و در حالی که میانگین خواب این سه روزم چهار ساعت بود، و با کمبود زمان مواجه بودم، بینایی رو خوندم! به عشق تکرار تجربهی کوری!
شاید اگر من جای نویسنده بودم و چنان شاهکاری خلق کردهبودم، دیگه سراغش نمیرفتم و دست به اون نمیزدم! نوشتن بینایی ریسکی بود که ساراماگو کرد؛ و به نظر من ارزشش رو نداشت!( حالا انگار کسی نظر منُ پرسید!)
کوری به مراتب بهتر بود. نویسنده به وضوح سعی کردهبود که با ترسیم فضایی مانند کوری، جذابیت مشابهی به داستان بده... روی دادن رویدادی اسرارآمیز و همگانی، ناتوانی دولت در کنترل آن، و فضای بیقانون و غیرقابلپیشبینی پس از آن. ولی با همهی اینها داستان کشش چندانی نداشت. حوادث پیشبینیپذیر و کمهیجان بودن و شخصیتها بسیار کمتنوع و خستهکننده! خود من اگر علاقهی بیحدم به کوری نبود، شاید وسط کار کتاب را زمین میذاشتم یا خوندنش رو به زمان دیگهای موکول میکردم.
البته نه که کتاب بدی باشهها! نه! ولی اصلاً عالی نبود! متوسط از نظر من! در کل کتابی نیست که به کسی هدیهاش بدهم یا توصیه به خواندنش بکنم! با شاهکاری مثل کوری خیلی فاصله داره...
( و البته این امکان هم هست که من داستان رو نفهمیدهباشم یا به اندازهی کافی در اون عمیق نشدهباشم! قطعاً از نویسندهای با ابعاد ساراماگو اثری متوسط در این سن بسیار بعیده و منطقیتره که ابتدا به درک خودم شک کنم تا قدرت نویسنده!)
به هر حال برای من خوندن بینایی یک اشتباه بود! شخصیتهای دوستداشتنی کوری بهتر بود همونجایی که کتاب به پایان رسید، در همون آپارتمان، رها میشدند و تصویر ذهنی قشنگی که از آیندهی اون جامعه در ذهنم ساختهبودم، بهتر بود به همون شکل میموند؛ جامعهای که یک بار زیر و رو شده و با پنهانترین حقایقش عریان مواجه شده. شاید میتونست تبدیل به جامعهای آرمانی بشه...
اگر شما نیز کوری رو دوست داشتین، اشتباه نکنین! بینایی احتمالاً کتاب خوبی برای شما نخواهدبود! ... همین! ... شب خوش :)