خرید بک لینک
هو الحکیم

یکم:
و انسانی که عادت میکند...

این چند هفتهی تابستون برای من تجربهای بس عجیب به همراه داشت. پس از مدتها تصمیممون برای تغییر خونه رو عملی کردیم. تصمیمی که اجرایش سختتر از چیزی بود که فکرش رو میکردیم! اما عجیب بودنش دلیل دیگری داشت...

نخستین باری که قدم در این خونه گذاشتم ششساله بودم. کودکی بیدغدغه، دوستداشتنی و آروم. و از همون موقع ترجیح میدادم وقتم رو در اتاقم بگذرونم. به فوتبال بازی کردن با رقبای تخیلی و حفاظت از دروازهای تیرکهایش پایههای تختم بود!

و گذشت...

بزرگتر شدم و دانشآموز شدم. و بعدتر دانشجو. درس خوندن برایم پشت اون میز تحریر چوبی معنا پیدا میکرد و تمام عشقم کتابخونهی کوچیک اتاقم بود. کتابخونهای که همیشه حداقل کتابهای درسی ممکن در اون بود! :دی

و همین اندک فاصلهای که از جهل مطلق گرفتم به لطف اون پاتوق دنج و دوستداشتنی بود.

و حالا داشتم کتابهامُ جمع میکردم و وسایلم رو توی کارتن میریختم. حس دلتنگی غریبی داشتم و میپنداشتم که تا ابد دلتنگ اون اتاق و خاطراتش خواهمبود!

و البته دلتنگ خیلی چیزای دیگه...

دلتنگ خیابونی که توش گلکوچیک و والیبال میزدیم و دوچرخهسواری میکردیم...

دلتنگ پارکی که محل مشاهدات جدید بود برای من!

دلتنگ اصغرآقایی که منُ به خاطر ترقه نخریدن دست مینداخت!

و دلتنگ عدسپلوی تاسوعای همسایهی مهربون طبقهی بالا! :دی

و بعد اومدیم به خونهی جدید. خونهای که همهجاش بزرگتر-مساوی خونهی قبلیست، جز اتاق من که بسی کوچکتر شده! :)) ... خونهای که همسایههاش توی ژستن و بعد از چند هفته جز مدیر ساختمون هنوز کسی رو نشناختهایم! ... خونهای در جایی که به سختی میشه اسمش رو محلّه گذاشت! ... جایی که نه اثری از اصغرآقاها هست و نه شاطرهای باصفا! ... جایی که همه توی سوپرمارکت سبد چرخدار برمیدارن و صندوقدار بارکدها رو اسکن میکنه و تو هم کارت میکشی...

...

[ باشه حالا! خوبیهایی هم داره! :) ]

بگذریم!

راستش ته دلم گمون میکردم که زندگی در این اتاق جدید برام دشوار باشه. و گمون میکردم که مدتی طول بکشه که بهش عادت کنم و دلتنگی اتاق و خونهی قدیمی فروکش کنه...

ولی بعد از سه چهار روز دیدیم همگی طوری به این خونه عادت کردیم که انگار سالها در اون زندگی کردهایم! همه چیز عادی بود و کسی یادی از خونهی قبلی نمیکرد. حتی در مواردی باید به مغزمون فشار میآوردیم که به خاطر بیاوریم فلان جای خونهی قبل چه شکلی بود! ... خونهای که چهارده پونزه سال در اون زندگی کردیم!

و من هم مستثنی نبودم. تا چند روز از ترک پناهگاه امنم ناراحت بودم. ولی من هم به سادگی عادت کردم! ... اوایل اندکی حس میکردم که خیانت کردهم به اتاقم! :دی

ولی اون هم برطرف شد. :)

شاید کمی احمقانه باشه ولی چیزی که مایهی دلگرمیم شد صاحب جدید اتاق بود! اتاقهای من و خواهرم به دختربچهای ششساله و برادر بزرگترش رسیدهبود و خوشحال بودم که قراره اونجا محل ماجراجوییهای صاحب جدیدش باشه. :)


دوم.
آرامش پس از بحران!

چند هفتهای حالم خراب بود. از این که منِ بیعلمِ بیهنرِ بیکار، چه فایدهای داشتهم برای این دنیا... و حالا در بیستسالگیم چه کردهم که به گفتنش بیارزد و به کدوم هدف بیستسالگیم رسیدهم؟ ... هیچ!

و میون اون همه ازخودناامیدی و ازخودمتنفری(!) تنها نقطهی روشن زندگیم آدمهای اطرافم بودن.

خانوادهای که هضم حجم محبتشون دشواره برام و با فاصله بهترین نعمتند در زندگی ناچیز من.

و البته دوستانی که حالم خوب میشه در جمعشون.
و دوستانی که تلاششون برای شاد کردنم شاد میکنه منُ! فارغ از خرابکاریهایی که میکنن :))


حالا پس از تابستون کوتاهی که گند زدم به روزهاش، ایستادهم در آستانهی پاییز. در آستانهی دههی سوم زندگیم! با حالی بهتر از قبل :)

با کولهباری از آرزوهای دستنیافتنی، و قلبی آکنده از ترسهای نگفتنی...

با شیشهای شکننده در دست... پر از امید :)



من هرگز نمیگویم در هیچ لحظهای از این سفرِ دشوار، گرفتارِ ناامیدی نباید شد.
من میگویم: به امید بازگردیم قبل از اینکه ناامیدی نابودمان کند.

یک عاشقانهی آرام، نادر ابراهیمی :)

+ نوشتهشده توسط ناشناس... در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۶ و ساعت 23:37 |

برچسب: نویسنده: نگار رضایی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 7:41

صفحه بندی