از غربزدگیِ جلال:
« اگر بتوان نقشی برای فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیتهای برجسته است که بتوانند در این نابسامانی اجتماعی ناشی از بحران غربزدگی، عاقبت این کاروان را به جایی برسانند. هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمی تواند همدست کردن و همسان کردن و سر و ته یک کرباس کردن آدمها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص برای برای ما که در این روزگار تحول و بحران به سر میبریم و در چنین دورهای از برزخ اجتماعی که ما میگذرانیم فقط به کمک آدمهای فداکار و ازجانگذشته و اصولی( که در عرف عوامانهی روانشناسی ایشان را ناسازگار، کلهشق، نامتعادل میخوانند) میتوان بار این همه تحول و بحران را کشید. و سامانی به این درهمریختگی اجتماعی داد که در این دفتر دیدیم.
اگر روزگاری بود که در مملکت ما و باتعلیم و تربیت اشرافیاش ، فقط رهبر برای مملکت میساختند همچون دورهی صفوی یا قاجار یا پیش از آنها و تعلیم و تربیت درست به نسبت دستگاه رهبری جمعوجور بود و گسترده نبود و معدودی بدان راه داشتند" ... امروز که رهبری مملکت برخلاف انتظار زمانه، هنوز به سبک عهد شاه وزوزک در اختیار خاندانهای معدود فئودالها و اشراف و نامکردگان دربار و آن دویست فامیل است و این رهبری خود زایده اعوری است از قدرتهای بزرگ سیاسی و اقتصادی بیگانه، و از طرف دیگر تعلیم و تربیت وسعت عظیم یافته و در طبقات گسترده و قشرهای عمیقتری از اجتماع رسوخ کردهاست و محصول بیشتری میدهد و فقط پشتمیزنشین هم میدهد، یعنی ناچار کاندیداهای بیشمارتری برای رهبری می سازد، در چنین وضعی تعلیم و تربیت ما هر مشخصهی احتمالی دیگری که داشتهباشد و هر حسن و عیب دیگری، این یک مشخصه را حتماً دارد که روز به روز بر خیل ناراضیها خواهدافزود که به قصد کارمندی و رهبری اداری درس خواندهاند تا پشت دیوار رهبری رسیدهاند، اما راهی به رهبری مملکت ندارند. چون نه به قدرت های مالی و سیاسی وابستهاند و نه از آن دویست خانوارند، نه مالک عمدهی اموال منقول.
در وضع فعلی که ما در فرهنگ داریم از طرفی، صف تربیتشدگان در مدارس و دانشگاه و فرنگ با همهی عیوبی که ممکن است داشتهباشند روزبهروز درازتر می شود؛ یعنی امکان ایجاد محیط گستردهی روشنفکری بیشتر میشود. و از طرف دیگر دستگاه رهبری مملکت روزبهروز محدودتر و بستهتر و منحصرتر می شود. و غربال سازمان امنیت سختگیرتر. با این تضاد چه میکنیم؟ میبینید که زمانهی ما، زمانهی تشدید اختلافات اجتماعی است و در چنین شرایطی آدم متعادل و سربهزیر پروردن و ترمز کردن قدرتهای تند و سرکش انسانی، خطرناکترین و خفهکنندهترین قدمی است که میتوان برداشت. و این قدم را فرهنگ به کمک سازمان امنیت و ارتش دارد برمی دارد. با این سپاه دانش فعلی و سپاه بهداشت آتی!
وظیفهی فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافات و تضادها. به اختلاف میان نسلها، میان طبقات، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتی در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راهحلها نیز یافتهخواهدشد. وظیفهی فرهنگ به خصوص مدد دادن است به شکستن دیوار هر مانعی که مرکز فرماندهی و رهبری مملکت را در حصار گرفتهاست و آن را انحصاری کرده است. غرضم ((دموکراتیزه )) کردن رهبری مملکت است؛ یعنی آن را از انحصار این و آن کسی یا خانواده درآوردن. بیش از این نمی توان صراحت داشت. وظیفهی فرهنگ ریختن و شکستن هر دیواری است که پیش پای ترقی و تکامل افراشته. و مدد دادن است به آن طرف معادلههای ذهنی و واقعی و انسانی که از آینده است. نه به آن طرفی که در حال زوال است و در خور روزگار ما نیست. فرهنگ و سیاست ما باید از قدرت های جوان و تند و محرک به عنوان اهرمی استفاده کنند که تاسیسات کهن را به همهی سنگینباریشان به طرفهٔالعینی از جا برکند و از آنها همچو مصالحی برای ساختن دنیایی دیگر استفاده کند.
در این دوران تحول، ما محتاج به آدمهایی هستیم باشخصیت و متخصص و تندرو و اصولی. نه به آدمهایی غربزده از آن نوع که برشمردم. نه به آدمهایی که انبان معلومات بشریاند یا همهکارهاند و هیچکاره، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سربهزیر و پابهراه، یا آدمهای سازشکار و آرام یا جنتمکان و حرفشنو! این آدمها
بودهاند که تاریخ ما را تاکنون چنین نوشتهاند. دیگر بسمان است.
خوشبختی غرب در این است که از وقتی دایرهٔالمعارفنویسانش کار خود را تمام کردند، دیگر احتیاجی به وجود این نوع حشرات که برشمردم، ندارد. یعنی دیگر نیازی ندارد به وجود عقل کلها و معلم اولها و انبانهای متحرک معلومات بشری. هم به این مناسبت بود که در آن جا تقسیم کار پیش آمد و آن وقت متخصصها پیدا شدند.
اما تخصصی که غربی میپرورد، شخصیت به همراه ندارد. و ما درست از همینجا باید شروع کنیم. یعنی از اینجا که متخصص باشخصیت بپروریم. آیا فرهنگ ما قادر به تربیت چنین آدمهایی هست ؟ و اگر نیست چرا؟ و عیب کار از کجاست؟ همان را باید جست و برطرف کرد.
به این طریق اگر در غرب به اجبار تکنولوژی( و سرمایه داری) یعنی بر اثر ماشینزدگی ، تخصص را جانشین شخصیت کردهاند، ما به اجبار غربزدگی به جای شخصیت و تخصص هر دو، هرهریمآبی را گذاشتهایم و غربزده پروردن را. تکرار می کنم که مدارس ما و فرهنگ و دانشگاه ما یا به عمد یا به جبر، ناآگاه زمانه همین نوع آدمها را میپرورند و تحویل رهبری مملکت میدهند. آدم های غرب زدهی پادرهوایی که به هر مبنای ایمانی، بیایمانند. نه حزب دارند نه آمال بشری و نه سنن و نه اساطیر، پناهبرنده به یک نوع ابیقوریمآبی عوامانه. و منحرف و خنگشده به لذات جسمی. و چشمدوخته با اسافل اعضا و به ظواهر گذرا. نه در بند فردا و همه در بند امروز. و همهی اینها به کمک رادیو و مطبوعات و کتب درسی و لابراتوارهای دربسته و غربزدگی رهبران و کجفکری ازفرنگبرگشتهها و کلیله و دمنه مآبی ادبیاتدیدههای نبشقبرکن! و آنوقت حکومتهای ما که حتی به کمک تمام قدرت خود، نمیتوانند آرایشی حتی در ظاهر به این وضع بدهند، هر روز برای ایجاد غفلت و به خواب کردن مردم به ملم تازهای دست میزنند. و این ملمها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست. یعنی از سه مالیخولیای زیر به در نیست:
اول مالیخولیای بزرگنمایی. چون هر مرد کوچکی، بزرگی خود را در بزرگی پهایی که به دروغ به او نسبت میدهند، میبیند. در بزرگی تظاهرات ملی و جشن های ولخرج و طاق نصرتهای پرپری و جواهرات بانک ملی و سر و لباس و زین و یراق سواران! و منگولههای فرماندهان نظامی و ساختمانهای عظیم و سدهای عظیمتر که خیلی حرف و سخنها دربارهی اسراف سرمایه ملی در ساختن آنها می گویند.... و خلاصه در آن چه، چشمپرکن است. چشم آدم کوچک را پر کن، تا خودش را بزرگ بپندارد!
دوم مالیخولیای افتخار به گذشتههای باستانی! گرچه این نیز دنبالهی مالیخولیای بزرگنمایی است؛ ولی چون بیشتر با گوش کار دارد جدا آوردمش . این نوع مالیخولیا را بیشتر میشنوی. لاف در غربت زدن، تفاخرات تخرخرانگیز، کوروش و داریوش، من آنم که رستم ایلی بود در سیستان، و آن چه تمام رادیوهای مملکت را پر میکند و از آن راه مطبوعات را. این مالیخولیا نیز گوشپرکن است. کارگر جوان خستهای را دیدهاید که شبی تاریک از کوچهای خلوت میگذرد؟ لابد شنیدهاید که اغلب آواز میخواند؟ و میدانید چرا؟ چون از تنهایی میترسد. با صدای خودش، گوش خودش را پر میکند. و از این راه ترس را میراند. و نمیدانم توجه کردهاید یا نه که رادیو درست همین نقش را دارد. رادیو همه جا باز است، فقط برای این که صدایی بکند. گوش را پر کند.
سوم مالیخولیای تعاقب مداوم است. این که هر روز دشمنی تازه و خیالی برای مردم بیگناه بسازی و مطبوعات و رادیو را از آنها بینباری تا مردم را بترسانی و بیشتر از پیش سر در گریبان فروشان کنی. و واداریشان که به آن چه دارند، شکر کنند. این تعاقب مداوم صور گوناگون دارد. یک روز کشف شبکهی حزب توده بود، روز دیگر مبارزه با تریاک، معبد مبارزه با هرویین ، بعد قضیه ی بحرین یا دعوای با عراق سر شط العرب، "بعد داستان آدم های بچهدزد، بعد همین رعبی که از سازمان امنیت در دلها افکندهاند... »
پ.ن: یواشکی مقایسهش کنید با پست بعدی! :)
+ نوشتهشده توسط ناشناس... در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶ و ساعت 16:43 |
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی