خرید بک لینک
هو الحکیم

اوضاع مدرسه اصلاً جالب نیست. هرچند کلاسها منظّم و به خوبی در حال برگزاری هستند و بچّهها هم همه چیز رو گل و بلبل میبینن و از کلاسها راضیان، ما میدونیم که خیلی چیزا سر جاش نیست ...

در این دو سال، مدرسه کمکم تبدیل به خرابه شده! تجهیزات افتضاح! بعضی وقتها کمتر از یک مدرسهی دولتی! و آدمهایی که کار اجرایی میکنن، به شدّت بیمسئولیت! ... جزوهها به کلاسها نمیرسه ... آزمایشگاه نظافت نمیشه ... وسایل و موادی که سفارش میدیم نمیرسن یا دیر میرسن ... برای کلاسها باید حواسمون باشه که گچ داشته باشیم! ... و حتّی چای و بیسکوئیت هم به اندازهی کافی وجود نداره! ... و و و ...

سر کلاس تشریح این هفته، رفتیم سر کلاس و دیدیم که قیچیها و تیغها و سینیها، همونجوری که هفتهی قبل گذاشته بودیم کنار سینک موندهان! هنوز بافتهای قورباغه روی تیغها بود و بوی گند کلّ آزمایشگاه رو برداشته بود. و زنگ تفریح و چند دقیقهی اوّل کلاس مشغول ظرف شستن و آماده کردن تیغها بودم! ... مسئول آزمایشگاه هم خودش رو مثل هفتهی قبل لوس کرد و گفت من زیست گیاهی خوندم! دلم نمیاد حیوونها رو بکشم! ... و ده دقیقه قبل از کلاس کبوترها رو زنده تحویلمون داد! ... و مثل هفتهی قبل یکیمون وایساد جلوی در آزمایشگاه که نذاره بچهها بیان تو! (جلوی بچّهها هیچ موجودی رو نمیکشیم!) و یکی دیگه کبوترهای معصوم رو با اِتِر ناکار کرد!

...

و در جواب اینکه چرا امکانات کمه و چرا شهریه زیاد میگیرین، میگن پول کمه! نداریم! و معلوم نیست کجا خرج میشه که همیشه مشکل مالی دارن! ( حقوق و این چیزا پیشکش! امکانات برای برگزاری کلاسها نداریم!)


+ مسئولین مدرسه تازه به فکر قرارداد افتادن! در حالی که دو هفتهی دیگه کلاسها تموم میشه! و در حالی که ما این بچّهها رو کوه و سالن و استخر بردیم! بدون اینکه مسئولیتی متوجّهمون باشه! (یعنی اگه بلایی سرشون میومد، ما قانوناً هیچ مسئولیتی نداشتیم!)


+ بعضی از معلّمهای قدیمی کمی کوتاه اومدن و بعضیها هم هنوز از دست ما ناراحتن. و ما هنوز فکرمون درگیره که آیا کار درستی کردیم یا نه!

اوضاع مدرسه هم کمی مبهمه هنوز! ... از یه طرف یکی از اون آدمایی که به اصرار اولیا برگشته بود، اخراج شد ... و از طرفی یکی از آدمایی که رفته بود، برگشت و سرگروه فیزیک شد! ... و یکی از معلّمهای خوب زیست سمپاد هم سرگروه زیست شده که من یک سال شاگردش بودم!

خلاصه الآن سردرگمیم ... و تنها چیزی که با قطعیت میدونیم اینه که حال مدرسه خوب نیست هنوز! ... هنوز آدمهایی در رأس کارن که سالم نیستن! ... ماجرای شهریهها رو که گفتم ... فکر میکنید کجا خرج میشه؟! ... نه اشتباه نکنید! کسی اختلاس نمیکنه! ... پولها صرف سازندگی میشه! ... طرف دو تا اتاق آجری 2 در 3 ته حیاط ساخته، به اسم گلخونه و حیوونخونه!، بعد 200 میلیون فاکتور تحویل امور مالی داده! ... خب پشت گوشمون که مخملی نیست مؤمن!


+ تازه همهچیز داره درست میشه و معلّمی به جاهای لذّتبخشش میرسه! ... تازه کلاسداری یاد گرفتم و سر کلاس احساس راحتی میکنم ... تازه بچّهها رو راحت به اسم صدا میزنم و راحت سر کلاس شوخی میکنیم! ... تازه بچّهها زنگهای تفریح دورم جمع میشن و گپ میزنیم (لذّتی غیرقبلوصف داره!) ... تازه داره فرصتش پیش میاد که دربارهی مسائل غیردرسی حرف بزنیم ... تازه ...

و دانشگاه گند میزنه به همهی اینا! ... برنامهای رو که توی سه چهار روز میشه جمعش کرد، طوری ریختن که هر پنج روز بیاییم دانشگاه. و هرجوری هم که انتخاب واحد کنم، نمیتونم یه صبح تا ظهر خالی کنم برای مدرسه ... و نمیتونم کلاس درسی داشتهباشم در طول سال ... و باید رضایت بدم به دو زنگ کلاس پژوهشی پنجشنبه ها :(


اگه بخوام میتونم تا فردا همینجوری غر بزنم! ولی اتفاقاتی هم این وسط میفته که به شدّت بهم انرژی میده! :)


+ یه روز که قرار بود بعد از کلاسها بریم فوتسال، زنگ چهارم یکی از بچّهها (معلّمها! :دی) غیبش زد! ... کلاس نداشت اون زنگ ولی وسایلش تو مدرسه بود! ... زنگ که خورد، وقتی که داشتیم میرفتیم سالن پیداش شد! ... پرسیدیم: کجا بودی؟! ... گفت: بهتون میگم! ... رفتیم سالن و بازی که تموم شد، گفت: یکی از بچّهها که فوتبالش خیلی خوبه، میخواست بیاد سالن ولی پول نداشت. آقای خ. هم گفت به عنوان جایزه که تیمتون پارسال قهرمان شد، مجانی بیا! :) ... گفتیم: خب تو کجا بودی؟! ... گفت: طرف کفش خوب نداشت. آقای خ. (که خودش حقوق بخور و نمیری از آموزش و پرورش میگیره) بهم پول داد و منُ فرستاد لوازم ورزشی براش کفش سالن بخرم! و به عنوان جایزه بهش دادیم. الانم ما تعدادمون زیاده. هر کدوم هر چقدر میتونیم بذاریم که پولش دربیاد به اون بنده خدا برگردونیم.

خب تا وقتی این آدمها هستن، مگه میشه بیانگیزه شد؟! :)


++ چهارشنبهی هفتهی پیش، بچّهها رو برای کوهگشت بردیم قلّهی پرسون. ( از مسیر دشت هویج) ... هواشناسی آسمانی آفتابی و صاف پیشبینی کرده بود! از لواسون حرکت کردیم و دو ساعته تا دشت هویج رفتیم. وسط راه یکی از بچّهها حالش بد شد و نمیتونست بیاد بالا. و میخواستیم برگردونیمش. ولی دیدیم گناه داره با دوستاش اومده کوه، برگرده! ... با یکی از محلّیها صحبت کردیم و طرف راضی شد و لطف کرد خرش رو برای دو سه ساعت به ما قرض داد! :دی ... و دانشآموز ترسو رو سوار خر کردیم و تا دشت بردیم! و خر رو برگردوندیم ... بعد از صبحانه، نصف بچّهها توی دشت موندن، و بقیه رو تا قله بردیم و برگردوندیم ... همهچیز عادی بود و داشت خاطرهی خوبی رقم میخورد! ... تا اینکه موقع برگشتن، بارون گرفت! اون هم نه نمنم! یه بارون حسابی و شدید! هوا خیلی سرد نبود ولی باد شدیدی میومد و چون خیس شده بودیم در حال انجماد بودیم! ... خوشبختانه به بچّهها گفته بودیم آستینبلند بپوشن و خیلیها سویشرت داشتن. ولی خودمون با تیشرت یخ زدیم! ... ولی مشکل اصلی اینها نبود!

یکی از بچّههایی که اومده بود مشکل مالی داشت و من (که امور مالی برنامه گردنم بود!) در جریان بودم که آقای خ. بدون گرفتن هزینه گفته بیاد. :) ... کولهپشتیش قدیمی و نخنما بود و بعضی از بندهاش پاره شده بود و زیپهاش هم در رفته بود ... لباسها هم همگی به شکل مشخصی کهنه ... و کفشهای کتونیاش هم پاره و قدیمی( در حد بچّههای آسمان) ... با هر قدمی که برمیداشت کفشها یک دور زیر و رو میشد ... انگار یک لایه پارچه پاش بود ... و خیلی دردناک بود برای ما. ( و دردناکتر اینکه همزمان یه عدّه دارن پول پارو میکنن ... در همین نزدیکی)

و همین دانشآموز بسیار بااستعداده! مغزش پر از نکات خفن کامپیوتری و اطلاعات جدید! و خیلی هم باهوش! سریع هم میگرفت! و یکی از بچّهها که معلم کامپیوتره کلّ مسیر داشت باهاش گپ میزد! :)

آقای خ. بهم گفته بود که این بچّه یه بیماری ارثی هم داره و هواشو داشته باشیم. وقتی بارون گرفت، کاشف به عمل اومد که این اگه الآن پوستش خیس و سرد بشه، اذیت میشه و تا یه مدّت وضع پوستش خراب خواهد بود. ما هم سریع یکی از این بارونیهای کوهنوردی بهش دادیم و پوشید و یک کیسهی پلاستیکی هم دادیم که بالای سرش بگیره و خیس نشه! ولی مشکل سرما همچنان پابرجا بود. که دیدیم دوتا از بچّهها که خودشون هم سردشون بود، سریع سویشرت و پیرهنشون رو درآوردن و دادن به این دوستشون! و خودشون با تیشرت برگشتن و کاملاً خیس شدن! و کولهاش رو هم گرفتن و تا پایین کوه براش آوردن! ... و ما انگشت به دهان مونده بودیم از بزرگی این بچّهها! :) :) :)


افسوس که نان پخته خامان دارند

اسباب تمام، ناتمامان دارند

آنان که به بندگی نمیارزیدند

امروز کنیزان و غلامان دارند ...

برچسب: دانلود اهنگ با اینا خستگیمو در میکنم,آهنگ با اینا خستگیمو در میکنم,دانلود با اینا خستگیمو در میکنم, نویسنده: نگار رضایی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:44

صفحه بندی