《 ...
- برای چی میمانی؟ سودت چیست؟
ستار به خنده روی در گلمحمد کرد و گفت:
- میخواهم نامی شوم!
گلمحمد خوشطبعی ستار را واگرفت و گفت:
- میدانم که این نیست. از شوخی گذشته دارم میپرسم!
ستار به جواب گفت:
- تو اگر جای من بودی چه میکردی؟
گلمحمد گفت:
- نمیدانم!
ستار گفت:
هر کاری ممکن بود بکنی، جز اینکه از نیمهراه برگردی!
گلمحمد گفت:
- نمیدانم، هیچ نمیدانم! ... چه معلوم؟ کم نبودهاند کسانی نیمهراه بودهاند!
ستار گفت:
- آن کسان نام دیگری داشتهاند!
گلمحمد پرسید:
- چه فرقی هست بین آن کسان و من؟
ستار لب و سبیل را به دندان جوید و جواب داد:
- جزئی! یک فرق خیلی جزئی؟ چون...
- چی؟!
- چون آدمها عمدتاً دو جور هستند، یا - دستکم- من دو جور دیدهام. یک جورش آدمهایی هستند که بدون یقین و ایمان نمیتوانند زندگانی بکنند؛ و یک جور دیگرش آدمهایی هستند که با یقین و ایمان نمیتوانند زندگانی بکنند. راست اینکه بعضی از ایمان هراس دارند و بعضی از بیایمانی دچار وحشت میشوند آنکه ایمان میآورد، از پوک بودن وحشت دارد. و آنکه ایمان پیدا نمیکند، از بار سنگین آن وحشت دارد؛ وحشت پابندشدن دارد. بعضی خودشان را در قید ایمان، آزاد مییابند؛ و بعضی آزادی خودشان را در بیایمانی میبینند. یکی را میبینی که زندگانی را باور دارد، یکی را میبینی که از باور زندگانی فرسنگفرسنگ فرار میکند. نیمهراهیها، همان فراریها هستند!
- ایمان! ایمان! من که خودم را گیج میبینم. من که نمیدانم؛ نمیدانم!
- قلبت میداند. کسی که در این زندگانی قدم به غیر از روال روزانه زندگی برمیدارد، نمیتواند به چیزی ایمان نداشتهباشد! 》
پ.ن.یک:
و در این زندگانی دو چیز را پایانی نیست... یکی درسهای دانشجوهای پزشکی، و دیگری خواندن کلیدر! :)
دربارهی اوّلی مطمئن نیستم! :دی
پ.ن.دو:
هِی از خودت میپرسی که چرا این همه سختی؟! چرا این همه بیخوابی؟!
هِی حافظ میاد میگه که عاشقی شیوهی رندان بلاکشه داداش! ... رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟! ... کس بیبلای خار که نچیدهست از او گلی پسرم! :)
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی