چند هفتهی اخیر برای من پر از اتفّاق بود! اتفّاقاتی اغلب خوب! :)
ولی چندتاشون هنوز که هنوزه روی اعصابم رژه میرن!
یک.
یکی از چیزهایی که خیلی ذهنم رو درگیر میکنه، اساتید دانشگاهن! با خیلیهاشون مشکل دارم! خیلیهاشون با مترهای من استاد نیستن اصلاً! ... اوایل فکر میکردم که اینجا دیگه دانشگاه خوبیه! بعیده تعداد اساتید ضعیفش زیاد باشه! ... ولی دیدم که نه! به وفور توی همهی گروهها یافت میشن! ... آناتومی ... بیوشیمی ... معارف ... زبان ... و ادبیات!
فکر کنم اگر روزی توی این دانشگاه، یا هر دانشگاه دیگری!، کارهای بشم، بیشتر اساتید رو بفرستم یک دورهی « اصول تدریس + مسئولیتپذیری » رو بگذرونن! ... برای بعضیهاشون هم یک کلاس ادبیات فارسی میذارم! (مخصوصاً برای استاد ادبیات! :|) ... یک سری هم واقعاً نیاز به دورههای « جنبه داشته باشیم! » و « چگونه بگوییم "نمیدانم"! » دارن!
+ کلاسهای تربیت بدنی رو تابستون مهمان دانشگاه دیگهای شدم، که در طول سال مجبور نشم به خاطر تربیت این همه راه رو بکوبم و تا دانشگاه برم! ... موقع انتخاب واحد، فهمیدم که برای تربیت2 فقط شطرنج و تنیس روی میز ارائه شده! (علّت!: بقیهی زمینهای دانشگاه به باشگاههای ورزشی اجاره داده شده!)
تنها شانسی که آوردم این بود که هنوز سه نفر از ظرفیت پینگپنگ باقی مونده بود! ... جلسهی اوّل رفتم سر کلاس و دیدم که استاد داره رسماً اشتباه درس میده! به روی خودم نیاوردم و آخر کلاس رفتم ازش چندتا سوال پرسیدم و اون هم پرتوپلا جواب داد! ... جلسهی بعد اوّل کلاس از همه رشته و دانشگاهشون رو پرسید، و از اونجا بود که شروع کرد به گیر دادن به من! ... "دکتر راکتُ اینجوری بگیر!" ... "دکتر فاصله از میز 70 سانت!" ... "دکتر اینجوری نباید بکوبی!" ... خلاصه اینقدر گیر داد که آخرای کلاس کاسهی صبرم لبریز شد و جلوی بچّهها گفتم:" استاد با من بازی میکنید؟!" ... و اون بندهی خدا هم بهانهای برای پیچوندن نداشت! ... " باشه! یه دست با دکتر بازی میکنیم زیادی شاخ شده!" ... "نه استاد به خدا ما ادّعایی نداریم! همینجوری گفتم! میخوایید اصلاً بازی نکنیم!" ... " نترس دکتر! وایسا تا بازی کردنُ یادتون بدم!"
و خب من حواسم نبود و استاد رو مارس کردم! (جلوی شاگرداش کار زشتی بود واقعاً) ... بعدش گفت "حالا زمینها عوض! دست دوم!" (قرار بود یه دست بازی کنیم!) ... که من هم چون دیدم کارم واقعاً پرروبازی بوده و این بندهخدا هم قراره تا آخر ترم به بچّهها درس بده، تختیبازی درآوردم و دست دوم رو بهش باختم! و خودش هم فهمید و گفت "فینال بمونه برای جلسهی بعد!" ... و طبیعتاً جلسهی بعد هیچکدوم چیزی به روی خودمون نیاوردیم! ... تا جلسهی آخر راحت بودم! و امتحان رو هم عالی دادم! و اون هم گفت که به همه بین 16 تا 20 میده! و کلّی منبر رفت که از دادن 20 ابایی ندارم و به هر کی خوب باشه 20 میدم! ... عصر که سامانه رو چک کردم داده بود 18! ... و نوشته بود "... از اعتراض بیجا بپرهیزید!"
دو.
توی سنّی که من هستم، خیلی طبیعیه که دنبال استقلال باشم! و اوّلین چیزی که به ذهن میرسه پول در آوردنه! که از کار کردن به دست میاد! ... خب رشتهی تحصیلی اجازهی کار گسترده رو نمیده و نیازی هم به کار نیست فعلاً ... ولی دوست داشتم حداقل خیالم راحت باشه که اگه لازم باشه، پتانسیلش وجود داره! ... خیلی فکر کردم به اینکه چه کاری از دستم برمیاد! اوّلین چیزی که به ذهن میرسه، کنکوره! ... تدریس ... خصوصی ... مشاوره ... ویرایش ... کلّی پیشنهاد وجود داشت. و از اونجایی که معتقدم کنکور فضاییه که به اشتباه به وجود اومده، پول در آوردن ازش رو درست نمیدونستم! و تنها کاری که چند روزی دنبالش رفتم ویرایش بود که اون هم به زحمتش نمیارزید! ( ویرایش تنها کاری بود که "کار" بود! یعنی ارزش افزودهای تولید میکرد! بقیهاش توهّم کاره! یعنی کسی که من یک ساعت بهش درس بدم، خودش همون یک ساعت رو درس بخونه، بیشتر نتیجه میگیره! بنابراین اون تدریس از نظر اقتصادی کار محسوب نمیشه!)
کنکور رو که توی ذهنم کنار گذاشتم، فهمیدم که واقعاً هیچ کاری بلد نیستم! و این سؤال به وجود اومد که اگه الآن لازم باشه، من میتونم پول دربیارم یا نه؟! اصلاً اگه همین الآن منُ با یه دست لباس، تلپورت کنن به یه کشور خارجی، میتونم زنده بمونم یا نه؟! ... و فهمیدم که نه! کارهایی که بلدم هیچ کدوم اون قدر حرفهای نیستن که بشه به صورت یه حرفه ادامهاش داد! و رسماً هیچ چیزی ندارم! ... نه علمی! نه هنری! نه ورزشی! ... هیچ!
و تلختر اینکه مقصّر فقط و فقط خودمم! هیچ کسی رو نمیتونم سرزنش کنم، جز خودم! ... حداقل چهار پنج رشتهی ورزشی رو شروع کردم و نیمهکاره رها کردم! ... موسیقی، نقاشی، خطاطی، تئاتر و ویترای ... هر کدوم رو بعد از چند ماه یا چند سال کنار گذاشتم! ... طولانیترین چیزی که ادامه دادم، زبان بود که اون هم بعد از تموم شدنش، اونقدر بهش بیمحلّی کردم که یادم رفت! ... علم هم که تعطیل! تا 18 سالگی داشتیم قیدهای زیست رو بلغور میکردیم!
و این بیهنری با وجود این همه امکانات واقعاً عذابآوره ... و عذابآورتر اینکه هیچ کسی رو جز خودم مقصّر نمیدونم.
+ یکی از دلایلی که باعث میشه آینده رو خیلی بیشتر از گذشته دوست بدارم! :)
سه.
و طبیعی است که خیلی از دوستانم مثل من دنبال پول در آوردن باشند و البته بعضیهاشون به این پول نیاز دارن و مثل من صرفاً به دنبال ارضای حسّ استقلالطلبیشون نیستن! ولی نکتهی تلخی که متوجّهش شدم اینه که انگار برای بعضیها راه این پول در آوردن مهم نیست! ... مثلاً چند نفر از بچههای دبیرستان رو که کارهای زیادی میکردن، قانع کردم که پولی که از کنکور در میارن، سالم (=حلال!) نیست! و فقط یک نفرشون بعد از قانع شدن، کارش رو محدود کرد.
اواسط امتحانات ترم، دو گروه از همسالان با من تماس گرفتن. هر دو داشتن برای انتخاب رشته آماده میشدن و دنبال یارگیری بودن! هر دو گروه یک موسسه زده بودن و برای دو ماه یه ساختمون شیک اجاره کرده بودن! (یکی در شمال تهران و یکی در نزدیکی دانشگاه) ... برنامهی هر دو هم این بود که تا زمان اعلام نتایج تبلیغ کنن و بعد مشاورهی انتخاب رشته بدن! یکیشون همایش معرّفی رشته هم داشت!
بخشی از مکالمهی من با یکی از این دوستانِ به ظاهر معتقد ( کلاً متقاعد کردن آدمهایی که اعتقادات مشخصی دارن کار سادهایه! ... people with rules ... ! ) :
- ببین تو موسسه ما چندتا کار هست که تو میتونی تو همهشون باشی! یکی اینکه واسه همایش رشتهی پزشکی رو معرفی کنی! میتونی؟!
- آره! ولی راستشُ میگم! خودت پزشکی میخونی در جریانی! نمیام اونجا تعریف کنم! حقیقتُ میگم!
- خب پس نمیخواد! اونُ بیخیال! بعد از اعلام نتایج قراره مشاوره انتخاب رشته بدیم. هستی دیگه؟!
- من تخصصی ندارم! اصلاً درگیر انتخاب رشته نبودم. بلد نیستم اصن!
- مهم نیست! منم بلد نیستم! تا زمان اعلام نتایج تو نت و کانون و اینا بگرد دو روزه یاد میگیری!
- خب چیزی که من بخوام تو نت دو روزه پیدا کنم، بچهها خودشون پیدا میکنن دیگه! منُ میخوان چیکار!
- ای بابا! ولش کن اصن! ببین واسه اون دو روزی که کنکوره، یه عده میخواییم برن دم حوزههای اصلی تراکت پخش کنن! و تبلیغ کنن واسه موسسه!
- کار من نیست آقا!
- اتفاقاً دقیقاً کار خودته! خوب حرف میزنی! میتونی پدر و مادرا رو راحت متقاعد کنی! به قیافهات هم میخوره! اگه لازم شد میتونی خودتم معرفی کنی. اگه خوب کار کنید راحت 400-500 در روز در میارید! ( مرز ظریفی هست بین صراحت و وقاحت! بعضیا حواسشون نیست ردش میکنن!)
- به نظر خودت کار درستیه اونوقت؟!
- آره. دقیقاً همون موقع وقتشه! مادرا نگرانن و اینا راحت قبول میکنن. شما فقط باید راضیشون کنید بیان موسسهی ما!
- خب تو اون شرایط از استرسشون سوء استفاده کنیم که کار درستی نیست! ضمناً آدم واسه جایی که مطمئن نیست که تبلیغ نمیکنه!
- درست و غلط نداره که آقا! همه دارن همینکارُ میکنن.
- کیُ داری گول میزنی؟! خودتم میدونی کار درستی نیست!
- خب ما نکنیم یکی دیگه میکنه! من و تو هم نریم آدمای دیگهای هستن که برن! ( اینُ راست میگه متأسفانه!)
- خب وقتی زورمون نمیرسه جلوی یه سیستم غلطُ بگیریم، میتونیم حداقل به بدتر شدنش کمک نکنیم که! یا حداقل میشه جزئی ازش نباشیم!
...
مکالمه طولانی شد! همین قدر بدانید که با علم به درست نبودن این کار، انجامش داد. شاید اصلاً خود کار اینقدری مهم نبود که این زیر پا گذاشتن دانستهها به خاطر پول اعصابم رو خرد کرده. چند نفر رو دیدم که کارهای مشابهی کردن ... آدمایی که حتّی ذرّهای هم به پولش نیاز نداشتن ... و خبر بد اینکه قیمت آدمها هم کم شده ... این یکی برخلاف بقیهی چیزا ارزون شده به شدّت ...
+ الان کمی از دست خودم و جامعهام عصبانیم! ... بیشک دیدن "لانتوری" بیتأثیر نبوده. فیلمی بسیار خوب و به غایت اعصابخردکن! ... کارگردانی و بازیها همه خوب! فیلمنامه هم خوب بود ولی شاهکار نبود! خیلی بالا و پایین نداشت و فقط در یکی دو صحنه، مخاطب رو هیجانزده میکرد و منتظر نگه میداشت.
فیلم خوبیه. فقط بعضی از حقایق رو اونقدر عریان به نمایش میذاره که از دیدنشون منزجر میشی. و اگر حالت مستندگونهی فیلم نبود، شاید اصلاً باور نمیکردی!
اگر با فیلم همراه بشید، احتمالاً چند سکانس پایانی گریه خواهید کرد ... شاید هم اصلاً یه ربع آخر نتونید به پردهی نقرهای نگاه کنید ... تنها چیزی که تضمین میکنم اینه که با لبخند از سینما خارج نخواهید شد! ... و احتمال اینکه فیلم رو دوست نداشته باشید، بسیار بالاست!
بنابراین اگر برای تفریح به سینما میرین یا قصد دارین با دوستان یا خانوادهتون روز شادی رو داشته باشین، این فیلم گزینهی مناسبی نخواهد بود! چون بسته به قدرت اعصابتون، تا مدّتی بعد از فیلم اعصاب نخواهید داشت!
ولی یکبار دیدنش توصیه میشه! از معدود فیلمهای خوب اجتماعی سالهای اخیره! :)
+ « خطر spoil شدن » ... جملهی مورد علاقه ... « بخشیدن، تنها چیزی بود که برام مونده بود. » ... گاهی دیگران رو به خاطر خودمون میبخشیم ... so true.
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی