یکشنبه - سوم مردادماه
صبح زود از خواب بیدار میشم، در حالی که شب هم تا دیروقت بیدار بودم! از حجم کارهای چند روز گذشته هنوز خستهام! و اصلاً دوست ندارم با این وضع برم سر کلاس! خیلی زود به سمت مدرسه راه میفتم و زودتر از چیزی که باید میرسم. حیاط مدرسه نسبتاً خلوته. از در شیشهای طبقه اوّل، که دانشآموزا اجازهی عبور ندارن، عبور میکنم! ... یادش یه خیر! یک زمانی این در نوعی خطّ قرمز بود که از شکستنش واهمه داشتیم! ... وارد تالار دبیران میشم. حسّ غریبی دارم! ... این چند روز زمان زیادی رو توی این اتاق گذروندیم ولی درگیر کار اجرایی بودیم ... نه دبیر! فقط پنج سال از زمانی که اجازهی ورود به این اتاق رو نداشتیم میگذره و حسّی در درونم میگه که شاید پنج سال زمان کمی باشه ...
قبل از کلاس، برای اوّلین و آخرین بار یکی از مسئولین مدرسه با ما جلسهای میذاره( که مثلاً ما هم کارهای هستیم تو این برنامه!) و چند توصیهی مختصر میکنه و چند نکتهی طلایی دربارهی کلاسداری میگه!( #الکی_مثلاً ما خیلی واردیم!) ... مثلاً اینکه به موقع برید سر کلاس و بچّهها رو قبل از زنگ تعطیل نکنید! و در آخر هم حرفی میزنه که به همهمون برمیخوره! ... ما رو از هرگونه ارتباطی خارج از کلاس با دانشآموزان منع میکنه! ... حتّی دادن شماره موبایل و ایمیل! و توصیه(!) میکنه که با خوردن زنگ به تالار دبیران بیاییم و سر کلاس نمونیم! و اضافه میکنه که هیچگونه صحبتی دربارهی مسائل اخیر مدرسه و رفتن معلّمها صورت نگیره سر کلاسها! (که بدیهتاً اینها رعایت نشد!) ... و جلسه پنج دقیقهای تموم میشه!
تا شروع زنگ اوّل توی تالار میمونیم. با خودم چیزهایی رو که قراره سر کلاس بگم، دوره میکنم. ساعت رو نگاه میکنم ... 7:50 ... "بچّهها! قرار نبود 7:45 زنگ بخوره؟!" ... "چرا!" ... "پس چرا این زنگُ نمیزنن؟!" ... معلوم میشه که توی مدرسه ناظم نیست! ... کلاً توی مدرسه ماییم و سرایدار و دو سه نفر از مسئولین جزء! ... زنگ رو خودمون میزنیم! و چند دقیقه بعد میریم سر کلاس.
دو سه قدم مونده به کلاس قدمهامو کند میکنم! نفس عمیقی میکشم و چهرهای مسلّط و پر از اعتماد به نفس به خودم میگیرم! :دی ... و میرم سر کلاس!
اندر احوال خودم!
+ در کل عااالی بود! و هست! :) :) ... تجربهای بسی مفید و عجیب! ... یه جورایی عاشق معلّمی شدم! اصلاً دنیای عجیبی داره این سمت نیمکتها!
+ تصوّرم این بود که با یه دور حضور و غیاب بتونم همهی بچّهها رو به اسم صدا کنم! (معلّمهایی که این قابلیت رو داشتن، خیلی خفن میدونستم! :دی) ولی الان با گذشت دو هفته از کلاسها هنوز نصفشون رو به اسم نمیشناسم! ... (البته چهل نفری هستن در مجموع!)
+ خطّم روی تخته ... خوب :) ... نقاشیم هم ... از جلسهی دوم پاورپوینت درست کردم :دی ... ( نقاشیم از نظر کیفیت قابل مقایسه با نقاشیهای علی.ک و خطّ پوریا.د بود! )
+ حسّ جالبی است ... رمز وایفای مدرسه رو داشتن! :))
+ یکی از مشکلاتی که قبلاً باهاش درگیر بودم این بود که سریع حرف میزدم! طوری که بعضی وقتها فهمیدنش مشکل میشد! و چون با یک دم، کلمات بیشتری رو ادا میکردم، ولوم هم کم میشد! ... این آروم و سریع حرف زدن تا حدّ زیادی برطرف شده! و الان شمرده و عین آدم(!) صحبت میکنم! (البته هنوز سختمه که خیلی بلند صحبت کنم!) ... سر کلاس دو زنگ اوّل همه چیز نرمال بود! تعداد بچّهها کم بود و از اونجایی که کلاس بحث آزاد بود، بخشی از کلاس حنجره استراحت میکرد! ولی زنگ شلوغ سوم که به نیمه رسید، یکی از بچّهها گفت:" ببخشید میشه یه کم بلندتر و آرومتر صحبت کنید؟!" و از اونجایی که فشار آوردم به حنجره و کلّی جلوی خودم رو گرفتم که شمرده صحبت کنم (و کردم واقعاً!)، آخر زنگ صدام گرفته بود!
+ فکر میکردم خیلی معلّم صبوری بشم! ولی بعد از اینکه انواع نورونها رو هفت بار توضیح دادم (هر بار دو دقیقه!)، طوری گفتم:" بچّهها! همه گرفتین دیگه؟!" که کسی جرئت نکرد بگه "نه"! :دی
+ نگرانِ این بودم که نتونم بچّههای شر رو کنترل کنم که خوشبختانه بچّهها دیدن که اگه زیاد تیکه بندازن، کاملاً مؤدبانه، سنگینترش رو تحویل میگیرن! :دی
+ یکی از مواردی که به طور جدّی رعایت میکردم این بود که در روز بیشتر از یک لیوان چای نخورم! (خیلی خوب نیست!) ... ولی بعد از زنگ اوّل، از اونجایی که کمخوابی داشتم یک لیوان چای خوردم که سر کلاس زنده بمونم! زنگ تفریح دوم هم واقعاً خسته بودم و یک لیوان چای بسیار چسبید! زنگ تفریح سوم هم صدام گرفته بود و مجبور شدم یک لیوان چای بخورم که صدام دربیاد! یعنی با احتساب صبحانهای که خودم خوردهبودم، شد چهار لیوان از صبح تا ظهر!
اندر احوال بچّهها!
+ بسیار تیز و باهوش! دهه هشتادی! ... به خاطر مسائل اخیر مدرسه پایهشون ضعیفه (مخصوصاً هشتمها) ولی خوشبختانه خیلی سریع میگیرن!
+ بعضی از معلّمها به ما میگفتن که شما ضعیف شدید و زمان ما فلان بود و ما خیلی باهوش و مؤدب بودیم و شما خیلی خنگ و بیادب شدید! ... شاید هم حق داشتن! ... من هم چنین واهمهای داشتم! ... ولی دیدم که نه! اینها هم مثل خودمونن و شاخ و دم ندارن! ... بیادب هم نبودن اصلاً! :))
+ اوّل کلاس موبایلم رو از جیبم درآوردم و گذاشتم روی میز ... همین! ... آخر کلاس که نزدیک زنگ بود گفتم:" بچّهها کسی سؤالی نداره؟" ... "آقا ما یه سوالی داریم ولی مربوط به درس نیست!" ... "بفرمایید!" ... "ببخشید آقا! جسارته! گوشیتون سیکسه یا سِوِن؟!" ... :O ... یه نگاه به گوشیم انداختم. پشت لپتاپ بود و بچّهها نمیدیدنش! ... "سیکسه، چطور؟!" ... و چند نیمکت کنارِ هم همزمان منفجر شدن! ... "دیدی گفتم سیکسه! فلشش اندازهی سون نبود! ... " ... در همون یکی دو ثانیهای که موبایل مسیر جیب تا میز رو طی میکرد، همهشون موبایل رو دیدهبودن و به دقّت اسکن کرده بودن! و بعد شرط بستهبودن که سیکس بوده یا سون! ... و من در همین وضعیت بودم!
... درس رو هم با همین دقّت گوش کنین عالیه! :)
+ دیدین بعضی از بچّهها ردیف اوّل میشینن، عینک میزنن، پیرهن میپوشن و یقهشون معمولاً بسته است، موهاشون همیشه شونهشده و مرتّبه، آرومن و مؤدب صحبت میکنن، و خیلی زیاد درس میخونن؟! ... خب این موجودات که اغلب "خرخون" خطاب میشن و دوستان کمی دارن، معمولاً محبوبیت زیادی بین بچّهها ندارن ولی نزد معلّمها بسیار محبوبن! ... خب باید اعتراف کنم که دلیلش رو به خوبی درک کردم! :دی ... وقتی یک مبحثی رو درس دادم و آخرش سؤال میپرسم که ببینم فهمیدن یا نه، همین موجودات بعضاً من رو از ناامیدی محض نجات میدن! و نوعی پناهگاه محسوب میشن برای معلّم! ... ولی خب! همچنان درسخونهای شرّ ردیف آخر رو بیشتر دوست دارم! بیشتر احساس قرابت میکنم باهاشون! :)) ( لطفاً نگید که معلّم باید همهی شاگرداشو با یه چشم ببینه! :دی)
اندر احوال مدرسه!
+ حال مدرسه خوب نیست ... در یک کلام، بیصاحب! ... خرابهای به معنای واقعی! ... توی این چند وقت ما نه معاونی دیدیم و نه مدیری! کسی نمیدونه اصلاً منی که درس میدم صلاحیت تدریس دارم یا نه! ... اصلاً کسی نیومد بپرسه "ببخشید، شما؟!" ... البته این اوضاع بیصاحب بودن تا حدّی به نفع ماست! که کارها رو بی هیچ مانعی و بدون توضیح دادن به کسی جلو ببریم! ... ولی خب اینکه هنوز بعد از سه هفته ما با کسی قراردادی نداریم، در نوع خودش خیلی ضابع است! ... یعنی اگه ما همین حالا کلّ کلاسها رو تعطیل کنیم و بریم، کسی نمیتونه پیگیری کنه کلاً! (و البته اگر اونا هم پولی به ما ندن، دست ما به جایی بند نیست!)
+ قبلاً آزمایشگاههامون از دانشگاه مجهّزتر بود! دستگاههای خوب! مواد کامل! ابزار جدید! ... دو ساله که همه چیز رها شده ... .
به نقل از یکی از دوستان، توی آزمایشگاه شیمی سولفوریک اسید پیدا نمیشد! ... اتانول هم نبود! و تعدادی از ابتداییترین وسایل! ... جلسهی اوّل موازنه درس دادن سر کلاس عملی!
سر کلاس تشریح هم، سفارش ماهی داده بودیم. ماهی رو نخریده بودن! و ما مونده بودیم که الان انتظار دارید ما چه کلاسی برگزار کنیم؟! ... یکی از بچّهها سوار ماشین شد و گفت زنگ اوّل رو یه کاریش بکنید تا من برسم! ... زنگ اوّل دربارهی علم تشریح و آناتومی صحبت کردیم و ابزار تشریح رو معرّفی کردیم و آناتومی ماهی رو هم درس دادیم. ... زنگ تفریح همچنان خبری نبود! ... زنگ خورد و دوست ما رسید! ... تونسته بود چهارتا ماهی از بازار روز بخره! ... رفتیم سر کلاس! کیفهای تشریح رو باز کردیم و دیدیم که پر از قیچیهای زنگزده است! ... توی آزمایشگاه، اسکالپل نبود! پنس نداشتیم! و اون قیچیها کاغذ رو هم نمیبریدند! ... گفتیم ماهیها رو بدیم به بچّهها تا یه فکری بکنیم! ... دیدیم دستکش هم نداریم! ... جالبتر اینکه سینی هم توی آزمایشگاه پیدا نمیشد که ماهیها رو بذاریم روش! رسماً ما بودیم و چندتا میز و صندلی!
رفتم پایین! با خودم از خونه جعبهی دستکش آورده بودم که خودم و دوستم استفاده کنیم و مجبور نشیم دستکشهای بیکیفیت مدرسه رو دستمون کنیم! (غافل از اینکه مدرسه کلاً دستکش نداره!) و همون رو بین بچّهها پخش کردیم ... از آبدارخونه چندتا کیسه زباله و قیچی گرفتیم و کیسهها رو بریدیم و به عنوان سفره روی میزها انداختیم! بیخیال تیغ شدیم! رفتیم از کمدهای آزمایشگاه شیمی دوتا پنس پیدا کردیم و با همون قیچیهای قدیمی و قیچی آشپرخونه ماهیها رو تشریح کردیم! و کلاس به خیر گذشت! و بچّهها هم چون دفعه اوّلشون بود خیلی نفهمیدن که هیچی نداریم! ... ... وسط کلاس یکی پرسید:" آقا ماسک نداریم؟! بوی ماهیها اذیتمون میکنه!" ... من و دوستم بیاختیار زدیم زیر خنده! :))
اصل کلام:
هر جوری که بود، با هر شرایطی، کلاسها رو برپا کردیم و نیمهجونی به این مدرسه دادیم. ولی هر کاری هم که بکنیم، و هر چقدر هم که خوش بگذره، نمیتونیم فراموش کنیم گذشتهی این مدرسه رو ... گذشتهای که خیلی هم دور نبوده ...
تا دو سه سال پیش توی همین تالاری که ما چرت و پرت میگیم و میخندیم و بعضاً بازی میکنیم، معلّمها زنگهای تفریح کتاب میخوندن و ذکر میگفتن و صلوات میفرستادن ...
میدونم که ما هر چقدر هم که زور بزنیم و وضع مدرسه رو بهتر کنیم، حتّی اندکی هم شبیه به وقتی که اون معلّمها بودن نمیشه ...
هر چقدر هم که بچّهها راضی باشن از کلاسها، خودم میدونم که جایی که ایستادم، جای من نیست ...
میدونم که شاگرد ناخلفیم که جای استادِ غایب رو گرفتم ...
میدونم که تکیه بر جای بزرگان زدهام من به گزاف!
... میدونم ...
.
.
.
فکر کنم باید بدیم روی در تالار دبیران بنویسن:
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید ...
برچسب:
نویسنده: نگار رضایی