خرید بک لینک
هو الحکیم

داستان تابستون حلّیدو تا اونجایی پیش رفت که کار رو، با تمام مسائلش، تحویل گرفتیم و یک تیم چهارده پونزده نفری مشغول کار شدیم! نزدیک 60 کلاس برای تابستون تعریف شد! با استاد و پوستر و برنامهی زمانی! برای هر کلاس حدّ نصاب 5 نفر بود و سقف 12 نفر. پیشبینی میشد که با یک کار ِخوب، 30 درصد بچّهها ثبتنام کنن و 20-30 کلاس به حدّ نصاب برسه. (به خاطر اوضاع نابسامان این یکی دو سال و بیاعتمادی اولیا به مدرسه)

چهارشنبه و پنجشنبه روز ثبتنام بود. سالن اجتماعات رو خالی کردیم و دور تا دور میز چیدیم و پوستر زدیم. هر میز برای یک گروه. از هر گروه هم یکی از معلّمها میایستاد برای توضیح کلاسها و تبلیغ! گروه زیست دست من بود. ... از چند روز قبل تبلیغ برای کلاسها رو شروع کرده بودن بچّهها. سایت مدرسه و کانال تلگرام و حتّی مذاکره با انجمن اولیا و مربیان برای جلب اعتماد اولیا! ... قرار شد ثبتنام رو مهندسی کنیم و بچّهها رو سوق بدیم به سمت کلاسهای بهتر و آمادهتر! مثلاً توی زیست، 8 کلاس تعریف شده بود. همگی هم استاد و برنامهی زمانبندی داشتن. ولی 4تا از کلاسها آمادهتر و بهتر بود! ... قرار شد موقع توضیح کلاسها، برای این چهار کلاس بیشتر تبلیغ کنم که به حدّ نصاب برسن و خلاصه کاری کنیم که کلاسهای بهتر تشکیل بشن! :دی

روز اوّل ثبتنام به پایان رسید. و جدول اکسلی که بچهها هر چند دقیقه یکبار آپدیت میکردن، نشون میداد که تا همین حالا نزدیک 40 درصد بچّهها ثبتنام کردن و استقبال فراتر از حدّ انتظار بوده! :)

عصر همون روز مذاکرات نتیجه داد و رئیس انجمن هم نامهای داد و از اولیا درخواست کرد که: حالا که مدرسه برنامهای به این خوبی گذاشته(!)، شما هم اعتماد کنید و برای ثبتنام بیایید. به امید اینکه اوضاع حلّیدو به دوران اوجش برگرده! ( و واقعاً هم سطح برنامهای که گذاشته بودیم بالا بود! :) )

روز بعد هم استقبال بیسابقه بود! و نزدیک به 40 کلاس به حدّ نصاب رسید! بعضی از کلاسها هم پر شده بود و اولیا درخواست کردن که ظرفیتش اضافه بشه! :) ... ما هم کلاسها رو به ترتیب خوب بودنشون پر کردیم (غیرمستقیم! / تبلیغ!) ... از 8 کلاس زیست، 7 تا کلاس تشکیل شد و ظرفیت 3تاش تکمیل شد! (و اونقدر این مهندسی تمیز انجام شده بود که توی اون یه کلاس باقیمونده، فقط یه نفر ثبتنام کرده بود!!!)


این ثبتنامها چند نکتهی آموزنده داشت!:

مثلاً: اگر دانشآموز با پدرش برای ثبتنام اومده باشه، باید خودش رو قانع کرد برای انتخاب یک کلاس! ولی اگر مادر هم حضور داشته باشه، باید تمام تمرکز رو روی قانع کردن مادر گذاشت! یعنی مورد داشتیم، طرف عشق ریاضی بود و ما هم کلّی زور زدیم که بره کلاس ریاضی! و قانع شد! چند دقیقه بعد مادرش اومد و به جای کلاس ریاضی، به زور(!) توی تشریح ثبتنامش کرد! و اون بنده خدا هم کلاً نسبت به حیوانات فوبیا داشت! ... و از اون به بعد اوّل میدیدیم که دانشآموز به چی علاقه داره، و بعد مادرش رو قانع میکردیم که توی اون کلاس ثبت نامش کنه! بچّهها هم با چشمانی پر از تشکّر خداحافظی میکردن! :))

نکتهی تلخ بعد! ... کنکور کلّ این مملکت رو گرفته! :/ ... چند نفر از مادران محترم، وقتی میومدن به هر غرفه، به جای اینکه دربارهی کلاسها و محتواشون سوال کنن، از ما میپرسیدن که کجا درس میخونیم و رتبهمون چند بوده! ... توی مدرسهی راهنمایی! ... و اگر معلّم نبودم، حتماً به بعضیهاشون میگفتم "به شما ربطی نداره!"

یکی از همین مادرا از غرفهی شیمی اومد پیش من. و دیدم که قیافهی دوستم که مسئول شیمیه در همه! ... اومد و با لحنی که انگار میخواد پیاز و سیبزمینی بخره، بیمقدّمه گفت: شما چی میخونی؟ ... پزشکی :| ... کجا؟ ... تهران ... رتبهتون چند بوده؟! ... فلان! ... چه کلاسایی درس میدید؟! ... این 3 تا رو! ... ... و هر سه تا کلاس رو نوشت و رفت! ... و این هفته سر کلاس فهمیدم که پسرش عشق فیزیکه کلاً! ( و با دوستم صحبت کردم که بره سرِ یکی از کلاسهای فیزیک :) ... و کلاسش رو جابهجا کردیم!)


خلاصه نزدیک به 100 نفر از 160 نفر ِ هشتم و نهم ثبتنام کردن! پیشبینی 30 درصد بود! و معلمهای قدیمی هم به شدّت در تعجب بودن! شاگردای خودشون رو دستکم گرفتهبودن! :دی

بعد هم تا شب توی مدرسه بودیم. کلاسها رو چیدیم و اونهایی که به حدّ نصاب نرسیده بودن رو درآوردیم و برنامهی نهایی رو مشخص کردیم. روز شنبه هم اعلام کردیم که اونهایی که توی این کلاسها ثبتنام کرده بودن، بیان عوض کنن یا انصراف بدن (حضوری یا تلفنی!). و دو ساعت هم تکمیل ظرفیت اعلام کردیم که 20 نفر دیگه هم ثبت نام کردن! و شدن 120 نفر! ... 75% ! :)

کلاسها یکشنبه تا سهشنبه برگزار میشن و هر کلاس دو زنگ در هفته است. برای یکشنبه هم استخر هماهنگ کردیم و دوشنبه و سهشنبه هم سالن فوتسال! برای هر چهارشنبه هم برنامهی کوهگشت گذاشتیم! :) ... و خلاصه یک برنامهی کامل! :)


مگر میشود کاری کرد و پای پول وسط نیاید ؟!

یکی از مشکلات مهم اون چند روز بحث مالی بود. ما مدیر محترم مدرسه و چند نفر دیگه از مسئولین رو فقط روز ثبتنام و موقع پول گرفتن دیدیم! ... قبل از اون که کلاسها رو هماهنگ میکردیم و الان که برگزار میکنیم، کلاً حضور ندارن!

موقع چیدن برنامه، دیدیم که برای فوتبال فقط 15 نفر ثبتنام کردن! ... مگه میشه؟! :-؟ ... این دیوانههای عشق فوتبالی که مثل خود ما صبح تا شب با توپ دولایه بازی میکنن، نیان برای فوتبال؟! ... پیگیر شدیم. دیدیم قیمت فوتبال رو گذاشتن 120 تومن! ... برای 10 سانس! ... قیمت هر سانس 80 تومنه که برای 10 سانسش میشه 800 تومن! ...کمِ کم 40 نفر که ثبتنام کنن، میشه نفری 20 تومن! ... اینجا چه خبره؟! ... پیگیر که شدیم، گفتن از فوتبال بیشتر میگیریم که خرج مدرسه و معلمها دربیاد! :O ... یعنی تا همین حالا با 15 نفر ثبتنامی، 125% سود کردن! ... و هر چقدر اعتراض کردیم نتیجه نداد! ... و به شیوهی دیگهای قضیه رو حل کردیم!

در ادامه دوباره دیدیم که برای استخر فقط 25 نفر ثبتنام کردن! ... دوباره ... هر نفر 100 تومن! برای 5 سانس! ... پیگیر شدیم گفتند که هر سانس 700 تومن اجارهشه که 5 سانسش میشه 3.5 میلیون! ... ما هم گفتیم: شما که کلّ سانس رو گرفتید، تخمینتون 35 نفر بوده واقعاً؟! ... و جوابی ندادن! و گفتن گرون بوده و این حرفها! ... خلاصه پیچوندن و ما هم مشکوک شدیم! ... من هم سریع نت رو گشتم و شمارهی چند استخر اطراف مدرسه رو پیدا کردم! ... زنگ زدم و قیمت گرفتم! ... هر سانس بین 300-500 تومن بود! ... و طرف جلوی چشم ما گفت 700! :|

کاملاً درمانده بودیم ... همون اوّل کار فهمیدیم که توی مدرسه همهی آدمها سالم نیستن و پول محور خیلی از کارهاست! ... و فهمیدیم که هشدار معلّمها کاملاً بهجا بوده! ... قضیهی استخر و سالن رو نسبتاٌ خوب جمعش کردیم! و امور مالی کوهگشت رو هم خودمون دست گرفتیم. ... ولی زنگ خطری جدّی بود برای ما! خیلی خیلی جدّی!


خب!

برنامه با تبلیغ و کار شبانهروزی بچّهها به خوبی چیده شد و کلاسهای زیادی هم به حدّ نصاب رسید! ... ظاهر و دورنمای برنامه هم بسیار زیباست! ... و حالا فقط میمونه بخش اصلی کار! ... اجرای برنامه! ... و تدریس! :دی

و الان من به مدّت 5 هفته کلاس دارم! ... یکشنبهها "گپ زیستی" و "فیزیولوژِِی" و سهشنبهها "تشریح" ! :) ... سه کلاس کاملاً متفاوت! یکی عملی، یکی تئوری و یکی بحث آزاد! ... و چالش خیلی بزرگی محسوب میشه برای خودم! :)

اگر تنبلی نکنم، داستان کلاسها به زودی! :) :)


پ.ن: این چند وقت که درگیر این کارها بودم، خیلی حالم خوب بود! و حالا این وسط دانشگاه یکی پس از دیگری نمرات درخشان ما رو اعلام میکرد و خیلی مُصر بود که حالم رو بگیره! :دی ... و خب البته روی من خیلی بیشتر از این حرفهاست! :))

برچسب: در ادامه به انگلیسی,در ادامه مطلب,ادامه در حاشیه,ادامه در کتاب,دانلود در ادامه مطلب,بقیه در ادامه مطلب,بقیه در ادامه مطلب متحرک,بقیه در ادامه مطلب برای وبلاگ,بقیه در ادامه ی مطلب,مشکل در ادامه دانلود idm, نویسنده: نگار رضایی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:44

صفحه بندی