خرید بک لینک
هو الحکیم

یک. 13:08 - Incoming Call - 16 July - 3 mins 17 secs

خسته از دانشگاه برمیگردم خونه. سریع نهار رو میخورم. کتاب My Name is Red رو برمیدارم و میخوابم. صفحهی اوّل کتاب رو تموم کردم که موبایلم زنگ میخوره. یکی از دوستای قدیمیه. سردبیر هفتهنامهی مذکور! (ر.ک پست قبل!)

بعد از سلام و احوالپرسی! ... ببین سریع میرم سر اصل مطلب. حلّیدو تابستونش خوابیدهبود. من کارارو گرفتم دستم. الان گروه زیست تعطیله! هستی؟ ... آره! ... پس تا عصر یه کلاس خوب تعریف کن بهم خبر بده! ... باشه، خداحافظ!

دو. 18:20 - Outgoing Call - 16 July - 7 mins 53 secs

ببین یه کلاس خوب به ذهنم رسید! یه کلاس میذاریم گپ زیستی! من میام درباره موضوعات روز و جذّاب دنیا صحبت میکنم. بعد دربارهاش بحث میکنیم! ... چه موضوعاتی مثلاً؟ ... رباتیک پزشکی، دستکاری ژنتیکی، کلونها، دستکاری حافظه، کنترل انسانها، نانورباتها، بیوتروریسم، سلاحهای بیولوژیک، دروغسنجی، هک کردن رویاها! ... عالیه! اینو میذاریم. فقط ببین ما قراره یه تعداد زیادی کلاس ارائه بدیم. مثلاً 60 تا! و پیشبینیمون اینه که سی درصد بچهها بیان و حداکثر 20-30 تا از کلاسا به حدّ نصاب برسه! یه کلاس تئوری و عملی دیگه هم بگو که تو برنامه بذاریم! یه پوسترم براشون درست میکنیم که فعلاً ارائه بدیم. بعداً موقع ثبتنام به حدّ نصاب نمیرسه و حذفشون میکنیم ... اوکی، یه کلاس تئوری بذارید "فیزیولوژی"! یه کلاس تشریح هم بذارید! ... عالی! ممنون! خداحافظ!

سه. 16:30 - Incoming Call - 18 July - 15 secs

سلام، آقا امروز ساعت پنج جلسهی هماهنگیه! ببخشید یه کم دیر خبر دادم! :دی


جلسهی هماهنگی تا شب طول کشید! بیشتر جلسهی توجیهی بود! دربارهی شرایط مدرسه ...

اوضاع از این قراره که در راستای نابود کردن سمپاد، تصمیم گرفتن که بچههای راهنمایی حلّیدو دیگه وارد دبیرستان حلّییک نشن. قبلاً فقط از یک و دو ورودی میگرفت. به ما که رسید، بخشی از پایهمون شدن ورودیهای جدید (که راهنمایی مدارس دیگهای بودن). و بعد از ما از دو هم نگرفتند و فقط شد یک و ورودیهای جدید! ... قرار شد که بچههای دو برن دبیرستان حلّی 10! ... بعد از این تصمیم بخش زیادی از کادر حلیدو رفتن حلیده. و بعد از سه سال که بچهها به سوم دبیرستان رسیدن، چند قبولی خوب المپیاد دادن! مدیری که شرحش در پست قبل اومد، احساس خطر کرد! چون آمار مدرسه به شدّت افت کرده بود و حلّیده در حال تبدیل شدن به یک رقیب جدی بود! ... بنابراین از اونجایی که رسماً در حال حکومت بر سمپاده، تصمیم میگیره مدیر و کادر حلّیده رو عوض کنه! مدیر و معاونا تغییر میکنن و برای کادر قبلی هم پروندههای عجیب و غریبی توی حراست سمپاد تشکیل میدن! ... و اینجوری میشه که اون کادر برمیگرده به راهنمایی حلّیدو. بعد از برگشتنشون با توجه به اینکه از طرف اینها احساس خطر میکردن، به مدیر حلّیدو پیام میدن که این کادر فاسد رو عوض کن! و از اونجایی که مدیر ما پای افرادش میایسته، پارسال خیلی راحت مدیر رو برکنار کردن! و کسی مدیر شده که سابقهی مدیریت نداشت اصلاً و چند سال رئیس حراست سمپاد بوده! ( و طبیعتاً آدم مدیر حلّییکه!) ... بعضی معلّمها اخراج میشن و بقیه هم برای اعتراض میرن. کادر مدرسه خالی میشه و از اون معلّمها و مشاورهای دوستداشتنی فقط پنج شش نفر میمونن. امسال هم با یک کادر کمکیفیت و کمتجریه و تا حدی آموزش و پرورشی میگذره و اوضاع درسی دانشآموزا افتضاح بوده. اولیا به شدّت معترضن و اون چند نفری که موندن هم در اعتراض به رویهی مدیر استعفا میدن و مدرسه کلاً میره روی هوا! ... اولیا تو دفتر رئیس آموزش و پرورش تجمع میکنن و اون چند نفر قرار میشه برگردن. همچنین یک آدم کاربلد از حلّییک منصوب میشه به معاونت آموزشی مدرسه که نوعی واسطه باشه بین حلّیدو و مدیر جدیدش!

حالا مدرسه رو با این وضعیت تصور کنید! ... معاون جدید و اون چند عزیز، قصد احیای مدرسه رو دارن و معلمهای قدیمی همچنان مخالف مدیر و معترضن. وضعیت درسی دانشآموزا بسیار ضعیف ... تابستون مدرسه هم کلاً تعطیل. معاون بیچاره نه میتونه معلمهای قدیمی رو برگردونه (حداقل فعلاً!) و نه میتونه کادر آموزش و پرورشی یا حتی حلّییکی بیاره (چون صدای حلّیدو بلند میشه! ... هم بچهها، هم اولیا و هم معلمها)

راه حل: فارغالتحصیلهای حلّیدو! ... هم با مدیر باید کنار بیاییم، هم صدای اعتراض اولیا و بچّهها میخوابه ... و قراره یک جور واسطه و آشتیدهنده باشیم! هر وقت هم که معلمهای قدیمی برگشتن، کار رو دودستی تحویل بدیم :) ... از اونجایی که ما یکی از بهترین دورهها بودیم و معلمها هم ما رو دوست دارن، کار رو میدن دست اون دوست من! ... و قرار میشه ما یک هفتهای برنامهی تابستون مدرسه رو برپا کنیم! ... شنبه کار تحویل گرفته میشه! دوشنبه جلسهی هماهنگی کادر اجرایی! ... سهشنبه آمادهسازی! ... چهارشنبه و پنجشنبه ثبتنام! ... یکشنبهای که میاد شروع کلاسها! :دی


روز سهشنبه در حالی که بر و بچهها از صبح تا شب توی مدرسه در حال کار کردن روی کلاسها و پوسترها و دفترچهی تابستون بودن، من نبودم! توی خونه بودم و به شدّت توی فکر و درگیر! ... الان از معلمهای قدیمی ما، سه چهار نفر توی مدرسه هستند که از ما خواستند بیاییم، چند نفری نیستن ولی موافق اومدن ما بودن (و البته بهمون هشدار دادن که حسابی مراقب باشیم!) ، و تعداد خوبی هم نیستن و مخالف اومدن ما بودن! و همچنان میخواستن سیاست تحریم مدرسه و کلّهپا کردن مدیر رو پیش بگیرن!

حالا ما رو تصور کنید که از طرف این سه گروه باهامون تماس گرفته میشد! ... همگی هم معلّمهایی که عاشقشون بودیم و هستیم! و حق استادی به گردنمون دارن! و داشتیم دیوانه میشدیم! ... یکی میگفت بیا! یکی میگفت برو ولی خطرناکه و مواظب باش! یکی میگفت نباید بری!

اوضاع بدی بود! ... از یک طرف آرزوی معلمی بود، اون هم توی حلیدو! - یک طرف خطر شکست خوردن کار و بیآبرویی دوره! - یک طرف خطر abuse شدن توسط مدیر برای رسیدن به اهدافش - یک طرف خطر پروندهدار شدن در صورت مخالفت زیاد با مدیر! - یک طرف خطر منفور واقع شدن از سوی معلمهای عزیزم! - یک طرف هم دانشآموزایی که مستحق یک تابستون و کلاسهای خوب بودن و تا همین حالا هم کلّی از این مسائل ضربه خورده بودن.

شونزده نفر بودیم. تا شب سه نفر از بچّهها کنار کشیدن به خاطر فشار معلمهای قدیمی. پیشنهادی ارائه شد که همین حالا که برنامه به اولیا ارائه شده، و ما هم پای هیچ قراردادی رو امضا نکردیم، کار رو بخوابونیم که مدیر به شدّت ضربه بخوره و بیآبرو بشه! و شاید برکنار بشه! ... و البته در صورت برکنار نشدن( به خاطر روابط قوی!) هرگونه شانسی رو برای مصالحه و درست شدن اوضاع مدرسه از بین ببریم! ... و آخرش تصمیم بر این شد که کار رو به بهترین صورت ممکن اجرا کنیم. این برای دانشآموزانی که تو این دو سال ضربه خورده بودن هم بهتر بود. و بهتره امیدوار باشیم که کار ما شرایط رو آروم کنه و زمینه برای برگشتن کادر قبلی فراهم بشه. و قرار شدن هر زمانی که احساس کردیم در حال استفاده شدنیم، کار رو بخوابونیم! :))


+ کلّ برنامههای تابستونم نابود شد! :)) ... 7:30 به مدرسه رفتن و 21:30 به صورت یک Walking Dead به خونه برگشتن خیلی زمان زیادی برای خودم باقی نمیذاره! ... صفحهی دومِ My Name is Red همچنان انتظار میکشه! :دی

داستان چهارشنبه و پنجشنبه هم مفصّله! در اوّلین فرصت میگم! ... الان سرم به شدت شلوغه! باید طرح درسها و مطالب رو دربیارم! و زمان بسی اندکه! :)

همچنان دعا کنید لطفاً! :)

برچسب: شروع یک کار بزرگ, نویسنده: نگار رضایی تاريخ: سه شنبه 16 شهريور 1395 ساعت: 5:44

صفحه بندی